|
قرآن بجز فاطمه زهرا علیهاالسلام به صراحت یا به کنایه، از دوازده زن پاک نام می برد: اگر به اصل آیه تطهیر توجه شود، هم خود آیه، و هم روایات فوق حد تواتر دلالت دارد که مراد از آن، اهل بیت رسالت محمدی (صلوات الله علیهم اجمعین) هستند. از جمله اشکالاتی که شده این است که عنوان ﴿اهل البیت﴾ درباره زن حضرت ابراهیم (علیه السلام) هم گفته شده: ﴿رحمت الله و برکاته علیکم اهل البیت﴾ (هود/٧٣).اولا: می گوییم: ﴿رحمت الله و برکاته﴾ غیر از ﴿إنما یرید الله لیذهب عنکم الرجس﴾ است. إنما از ادات حصر است در ابعادی و لیکن ﴿رحمت الله و برکاته علیکم﴾ اول زن ابراهیم ـ در لفظ ـ بعد خود ابراهیم ـ که اول در معناست ـ سپس ابراهیمیان را در بردارد. حالا چه خود ابراهیم، چه زن ابراهیم، چه ابراهیمیان؛ بالاخره رحمت رسالت ابراهیمی با مراتب درجات آن ها بر آنان نازل شده است و این آیه دلیل نمی شود که اهل بیت هر جا ذکر شده باشد دارای یک معناست. چنان که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز فرموده اند: «هلک من کان قبلکم، بهذا ضربوا کتاب الله بعضه ببعض؛ هلاک شدند برخی از کسانی که پیش از شما بودند چون بعضی از آیات کتاب خدا را به بعضی دیگر می زدند». (الدر المنثور) یعنی تفسیر آیه ای را در جای خود با دلالت خاصه ای مفسر آیه دیگر بدون این دلالت قرار می دادند!!﴿اهل البیت﴾ که درباره ابراهیم و آلش ذکر شده، ﴿إنما﴾ ندارد، ﴿لیذهب عنکم الرجس﴾ ندارد، ﴿یطهرکم تطهیرا﴾ ندارد؛ بلکه این ﴿برکاته﴾ بر ابراهیمیان است که از جمله زن ابراهیم نازا بود، بچه دار شد، و ابراهیم نیز رسالتش تبدیل به نبوت و ولایت عزم و امامت شد. و ابراهیمیان در پرتو رسالت ابراهیم مورد رحمت قرار گرفتند. اما در آیه تطهیر ﴿اهل البیت﴾ به معنای خاص است. اهل بیت با ادله قطعیه خاص غیر از اهل بیت است به عنوان عام، مانند اهل بیت ابراهیم که بعضی از آنان ـ یعنی هر دو همسرش ـ معصوم نبودند. ولی آیه تطهیر با ﴿إنما﴾ و ﴿یرید﴾ و ﴿عنکم﴾ و ﴿کم﴾ اثبات می کند که نساء النبی اهل بیت خاص رسالت نیستند. البته خدای تعالی در سوره احزاب خواسته است دو طهارت را برای رسول گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) تثبیت کند؛ اول طهارت بیت ظاهری آن حضرت که بیت زنانش می باشد و تشریعا، ثواب و گناهشان مضاعف است؛ در ثانی اثبات طهارت بیت باطنی که بیت طهارت و عصمت علیای محمدی (صلی الله علیه و آله و سلم) است.برای انضمام این دو طهارت، آیه تطهیر که جدا و مستقل از آیات احزاب نازل شده، آن جا ذکر گردیده است. چه زمانی نازل شده؟ ما نمی دانیم. فقط می دانیم که این آیه قبلا ً نازل شده و بعدا در ضمن آیه 33 سوره احزاب قرار گرفته؛ چون خدا خواسته است به گونه ای مستمر دو طهارت ممتاز را برای پیامبر ثابت کند: یکی طهارت بیت ظاهری محمدی (صلی الله علیه و آله و سلم) (نه رسولی و نه رسالتی) که زنان پیامبرند و سپس اثبات طهارت بیت رسالتی آن بزرگوار که با دلیل ﴿إنما﴾ و الفاظ دیگر، دارای بزرگ ترین و عالی ترین و معصومانه ترین طهارت هاست.بیت یعنی چه؟ یعنی جایی که انسان استراحت می کند؛ یا استراحت بدنی یا استراحت روحانی. استراحت بدنی انسان از نظر مکانی در بیت خشت و گل و چوب و اهن است و در بیت زنان، از نظر مکانت جسمانی است. ولی بیت روحانی، جو روحانی است؛ گر چه در بیابان و صحرا باشد، در جنگل یا چاه یوسف و یا در هجرت پیامبر باشد. بیت روحانی، جوی است که معنویت و روحانیت از طرف خدا به آن داده می شود؛ حالا جو روحانی پیامبر، بالاترین و معصومانه ترین و برترین جو روحانی در کل رسالت ها و وحی هاست.خدای متعال در اول آیه می فرماید: ﴿و قرن فی بیوتکن و لا تبرجن تبرج الجاهلیة الاولی و اقمن الصلوة ...﴾ (احزاب/٣٣) که جمعا ً با خطاب های پیشین، بیست خطاب به زنان پیامبر است بعد می فرماید: ﴿إنما یرید الله لیذهب عنکم الرجس ...﴾ و سپس دو خطاب دیگر به زنان پیامبر دارد آیا خدا اشتباه کرده و زنان را مرد حساب کرده است؟اگر اذهاب رجس و تطهیر هم مانند مجموع خطابات بیست و دو گانه مربوط به زنان پیامبر است پس چرا «عنکنّ» و «کنّ» نیامده؟! و ﴿عنکم﴾ و ﴿کم﴾ آمده؟ این درست مثل آیه ﴿یوسف اعرض عن هذا و استغفری لذنبک﴾ (یوسف/٢٩) است. آیا مراد از ﴿استغفری﴾ نیز مانند ﴿اعرض﴾، یوسف است؟ آیا یوسف مونث است؟ خیر؛ ﴿اعرض﴾ مربوط به یوسف است و ﴿استغفری﴾ مربوط به یوسف نیست و خود این لفظ مونث دلالت دارد بر این که مخاطبش مونث غیر مذکور است و خود ﴿اعرض﴾ هم دلیل است که مربوط به یوسف مذکور می باشد.پس این دو خطاب در آیه تطهیر مربوط به مخاطبین مذکر بیت است. کدام بیت؟ یا بیت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) در بعد جسمانی است که اهلش همان زنان پیامبر هستند یا بیت رسول است که اهل بیت رسول بما هو رسول همان سیزده معصوم (صلوات الله علیهم) هستند و یا این که مراد از بیت، بیت رسالتی است!در این جا؛ بیت اول و حتی دوم هم مراد نیست؛ چون اگر فرضاً بیت دوم مراد باشد، بیت رسول آن بیت خاص ممتاز معصومانه علیای رسول است؛ که در این صورت به دلیل إنمای حصر در این آیه، رسول از این بیت خارج است!بنابراین اهل البیت، اهل بیت رسالت علیای محمدی هستند که نقطه اول و محورش رسول است و نقطه بعدی، سیزده معصوم پس از رسول هستند. چنان که در زیارت جمعه می خوانیم: «السلام علیکم یا اهل بیت النبوة» بنابراین ﴿إنما﴾ دارای دو حصر است. یکی اراده اذهاب ﴿الرجس﴾ که جنس رجس است؛ هر رجس عقلی، اخلاقی، معنوی، عملی، فردی و اجتماعی، هر رجس و کوتاهی که در عالم امکان، امکانِ اذهاب دارد؛ در این جا اراده اذهاب آن شده؛ همان طور که در «لا اله الا الله»، «لا اله» نفی می کند از حق آن چه را که شایسته حق نیست و «الا الله» تمام اولوهیت را برای خدا اثبات می کند این جا هم ﴿إنما﴾ نفی می کند از این اهل بیت رسالت محمدی صلوات الله علیهم ، تمام نقصان ها را غیر از نقصان امکان و بشر بودن که: ﴿قل إنما أنا بشرٌ مثلکم یوحی إلی﴾ (کهف/١١٠)، (فصلت/۶) این وحی تمام وجود معصومان را به جز بشریت و جسمانیاتشان وحیانی می کند؛ بنابراین کل پلیدی های باطنی، اخلاقی، علمی، نقصان های عقیدتی، کم نگری ها، اشتباهات کلا در بعد ﴿إنما﴾ از ایشان سلب شده است.مثلا ًمعصومان دیگر دارای درجه ﴿إنما﴾ نیستند؛ چون عصمت ها درجاتی دارد؛ و همان گونه که انحرافات دارای درکاتی است، ایمان ها نیز دارای درجاتی است و ما با نگرش در درجات عصمت آدم و غیر آدم از انبیای غیر اولوالعزم و اولوالعزم، می بینیم که تنها این بیت ﴿إنما﴾ دارد، یعنی عصمت برتر ِ بی نظیر ِ منحصر به فرد، بر حسب اراده الهی مربوط به اینهاست.﴿إنما یرید الله﴾ خدا اراده دارد، اراده تشریعی و تکوینی دارد و درست است که خدای سبحان اراده تشریعی برای از بین بردن ناپاکی از کل مومنان و ایجاد پاکی در همه آنان را دارد، ولی این اراده تشریعی نسبت به عصمت علیا بیشتر است؛ اراده تشریعی و سپس اراده تکوینی حق در مورد آنان نسبت به اذهاب رجس (نفی عیوب) و اثبات طهارت (اثبات کل طهارت ها) با ﴿إنما﴾ است؛ و برای این معصومانِ برجسته، منحصر به فرد است به گونه ای که آنان را در حد اعلای عصمت قرار داده است، ولی از دیگران این گونه انتظار نمی رود تا برایشان به اندازه معصومان محمدی ترک رجس و اثبات طهارت بشود.بعد دوم دلالت آیه ﴿عنکم﴾ است یعنی ﴿إنما﴾ مخصوص به رجال ﴿اهل البیت﴾ است. حتی نوح، ابراهیم، موسی و عیسی (علیهم السلام) نیز مشمول این ﴿إنما﴾ نیستند؛ آری حضرت زهرا (سلام الله علیها) که با ادله سنت قطعیه در ضمن رجال اهل البیت مشمول اهل بیت رسالت است عصمتش از نوح، ابراهیم، موسی و عیسی (علیهم السلام) هم بالاتر است.معترض اعتراض کرده و می گوید که: این اراده، اراده تکوینی نیست؛ اراده تشریعی است!می گوییم، اگر اراده خدای سبحان در این مورد خاص، تنها اراده تشریعی و مخصوص زنان پیامبر است آیا خدا نسبت به زنان پیامبر، تشریعی خاص دارد؟ جواب: نه؛ شرع نسبت به همه یکسان است ولی انتظار شارع نسبت به انجام دستورات شرعی، از آنان بیشتر است؛ در حالی که آن ها بر خلاف شرع عمل کردند؛ چنان که عایشه و حفصه، آن قدر پیامبر را اذیت کردند که در قرآن مذمت شده اند: ﴿ان تتوبا الی الله فقد صغت قلوبکما ...﴾ (تحریم/۴)؛ بنابراین ﴿إنما﴾، نسبت به معصومان محمدی (صلوات الله علیهم) مجموع اراده تشریعی و تکوینی است. اراده تشریعی یعنی انتظاری که بر حسب اختیار، فعالیت و جدیتشان نسبت به اذهاب رجس و ایجاد طهارت از آنان هست، بیشتر از همگان است.شبهه: اگر این اذهاب، اراده تکوینی باشد، معصومان بی اختیار هستند و عصمت خارج از اختیار است!در پاسخ می گوییم: عصمت دارای چند بعد است، اول این که، زمینه عصمت ربانی، عصمت بشری است. عصمت بشری اهل بیت رسالت محمدی از تمام عصمت ها برتر است. هر قدر عصمت بشری قوی تر باشد، عصمت ربانی هم که در این ظرف قرار می گیرد قوی تر است؛ بنابراین چرا خدا، اراده تکوینی کرده است که کل رجس ها از اهل بیت رسالت محمدی برطرف شود و کل طهارت ها براشان ایجاد شود؟چون زمینه اطاعت ایشان از خدای سبحان از همگان برتر است و برترین زمینه های عصمت خلقی در میان فرشتگان، جنیان، انسان ها در مثلث زمان (گذشته، حال و آینده) در انحصار اهل این بیت است؛ چون این طور است، خدا هم به آنان این گونه پاداش می دهد؛ و جزای بیشتری که خدا می دهد این است که عصمتشان را بیشتر می کند مفصل تر و قوی تر می کند؛ نه تنها قوی تر از عصمت بشری، بلکه قوی تر از کل عصمت های خلقی و عصمت های کل معصومان؛ چون عصمت آنان دو بعدی است. ﴿إنما﴾ در تاثیر اراده تکوینی دو بعد دارد:اول عصمت وحیانی را بر عصمت خلقی بیافزاید و در ثانی این عصمت وحیانی بالاترین عصمت باشد؛ چون عصمت خلقی اینان بالاترین عصمت ها است. یعنی از کل انبیاء و ملائک برترند.شبهه دیگری که ایشان کرده اند درباره: ﴿إنما یرید الله﴾ است و می گویند: مگر در آن وقت این چهارده معصوم همه با هم موجود بوده اند؟ فقط پیامبر و علی و فاطمه (صلوات الله علیهم) موجود بودند. بقیه که نبودند!جواب می دهیم: عبارت آیه، «إنما اراد الله» نیست. اگر بود، ظاهراً مخصوص ماضی بود، ولی ﴿إنما یرید الله﴾ حال و استقبال را هم شامل می شود. حالش پیامبر و علی و فاطمه (صلوات الله علیهم) است که إنمای فعلی است و إنمای بعدی مستفاد از ﴿یرید﴾ است که مضارع استمراری است، یعنی هر کدام از معصومین در وقتی که امام شوند و معصوم گردند، بلکه قبل از امامت هم طهارتی را که زمینه عصمت است، دارند. و این طهارت دارای درجاتی است:درجه اولی طهارت از آغاز زندگی است و درجه طهارت وحیانی و الهامی معصومانه از آغاز امامت است و این درجات، تا زنده هستند رو به تکامل و ترقی است؛ بنابراین خود آیه پاسخگوی این شبهه است که لفظ آیه «اراد الله» نیست، بلکه ﴿یرید الله﴾ است یعنی خدا به طور مستمر در مثلث زمان در ارحام مطهره مادران و اصلاب شامخه پدران، طهارت ایجاد کرد. وقتی موجود شدند طهارت ایجاد کرد، وقتی معصوم بشری شدند طهارت ایجاد کرد.طهارت در دفع و رفع است. ﴿لیذهب عنکم الرجس﴾ اذهاب دفع و رفع است. دفع یعنی آن چه ناروایی، نابسامانی، ناپاکی، پلیدی و نقصان است که امکان وقوع دارد از آنان اذهاب و دفع شود؛ مثلا: ﴿استغفر لذنبک﴾ دفعا پوشش بخواه برای ذنبت؛ اگر ذنبی به شما حمله ور شود از خدا پوشش و دفع آن را بخواه که اضافه بر عصمت بشری، عصمت ربانی شامل حالت شود تا ذنب اصلا به سراغ تو نیاید؛ وانگهی «ذنب» به معنای گناه نیست و در معنای «دفعی» به عنوان «ما یستوخم عقباه» به کار می رود، یعنی آن عملی را انجام می دهی و از نظر کافران، عاقبتش برای تو وخیم است و این خود بهترین اطاعت ربانی است، برای آن از خدا پوشش بخواه تا خظراتی که به خاطر رسالت، متوجه تو هست در آینده دفع گردد؛ و نسبت به آن چه بر مبنای رسالت، صدمه به تو رسیده است از خدا پوشش بخواه، بدین معنا که، خدا ناراحتی های گذشته را از ذهنت رفع کند.پس در آیه تطهیر خدای سبحان اراده دارد، تشریعا و تکوینا تمامی رجس ها از این بزرگواران اذهاب کند؛ و گناهی که به سراغشان می آید، اصلا نتواند در آنان کارگر شود؛ بلکه به طور کلی طاهر مطهر صد در صد مخصوصا در زمان تکلیف و بالاخص در زمان امامت تا آخر عمر باشند و ﴿یطهر کم تطهیرا﴾.ما در تفسیر «الفرقان» فوق حد تواتر روایاتی را نقل کرده ایم که این روایات از طریق سنی ها بیشتر از شیعه است؛ یعنی روایاتی که از سنی ها در اختصاص آیه تطهیر به اهل بیت عصمت و طهارت وارد شده است در شان نزول، پنج نفر و در تاویل چهارده نفر، بیشتر از شیعه هاست و حدود سی و دو صفحه در تفسیر سوره احزاب درباره این مطلب از دیدگاه آیات و روایات بحث کرده ایم.مهم این است که در جمع، اضافه بر نصوص و ظواهری دیگر از قرآن شریف، آیات مودّة فی القربی و آیه تطهیر بر کل مسلمان ها واجب کرده است که اولا، مقام و محل عصمت و طهارت علیای محمدی را بشناسد؛ مخصوصا در روایت بیان شده که پیامبر بزرگوار از زمان نزول آیه تطهیر تا هنگام وفاتشان، حداقل چهل روز و حداکثر تا هفده ماه، هر وقت به هر یک از نمازهای پنجگانه تشریف می بردند، اول مقابل درب خانه حضرت علی و فاطمه صلوات الله علیهم می ایستادند و می گفتند: ﴿إنما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا﴾ یعنی حداقل ٢٠٠ مرتبه و حداکثر ٢۵٠٠ مرتبه آیه تطهیر را در آن جا قرائت کردند. و در این باره روایات زیادی را در تفسیر نقل کرده ایم که اختصاص آیه تطهیر به اهل بیت محمدی با روایاتی متواتر، منقول از حدود هزار نفر راوی سنی، به ١٠٠ جلد از کتب آنان است که در پاورقی تفسیر الفرقان، نام یکایک کتب مربوطه را ذکر نموده ایم.اصل مطلب این است که ﴿المودّة فی القربی﴾، مودت لفظی و قلبی فقط نیست، مودت عملی، عقیدتی، اخلاقی نیز هست. پیروی از آن ها در بعد عقیده، علم، اخلاق و عمل مناط است و اگر ما بخواهیم حقیقتا از رسول خدا پیروی کنیم و از نزدیکان رسالتی ایشان و ائمه اطهار پیروی کنیم باید تمسک کنیم به امام آن ها؛ و امام معصومان محمدی قرآن است. اگر ما قرآن را ترک کنیم هرگز مودتی نسبت به اهل بیت نداریم و هرگز پیامبر بزرگوار را در بعد اعلای عصمت نمی دانیم. چون محور اصلی عصمت علیا، قرآن است؛ چنان که ار ابن عباس سوال کردند: «ما کان خلق رسول الله قال کان خلقه القرآن؛ اخلاق پیامبر چگونه بود گفت: تماما قرآن بود».پیامبر که مجمع الثّـِقلَین است، ثقل اکبرش قرآن است که روح و معنای قرآن در قلب و زبان و فکر و عقل و در همه چیزش تحقق یافته است؛ بنابراین اگر ما از رسول الله پیروی قرآنی نکنیم اصلا اسلام را پیروی نکرده ایم! پس مودت فی القربی و عظمت علیای اهل بیت عصمت و رسالت باید در مسلمانان عملا آشکار شود، مخصوصا در زمان غیبت کبری که پیروی از قرآن در اصل و اتباع از سنت قطعیه در فرع، باید شاخص ما باشد والا مسلمانی ما لفظ و خیالی بیش نیست و حقیقت ندارد چرا که آیاتی از قرآن و روایاتی متواتر از معصومان صلوات الله علیهم اجمعین به مسلمانان امر کرده اند که هر روایت و حدیثی باید بر قرآن عرضه شود و آن چه موافق قرآن است مقبول است و آن چه مخالف قرآن است قبول نکنید که تهمت به معصوم و جعل است.و هم چنین آن چه موافق و مخالف قرآن نیست اگر قطعی الصدور و علم آور است قابل قبول است؛ چون بر مبنای ﴿اطیعوا الله و اطیعوا الرسول﴾ (نساء/۵٩) اطاعت رسول، بعد از اطاعت خدا واجب است و اگر علم آور نیست، از باب ﴿و لا تقف ما لیس لک به علم﴾ (اسراء/٣۶): «و آن چه را که برای تو به آن علمی نیست، پیروی نکن» مقبول نیست. در كتاب وقایع الایام، آمده است: شخصى از امیرالمؤمنین علیه السلام درخواست كرد، مكارم اخلاقى رسول خدا را براى او برشمارد. آنحضرت فرمود: تو ابتدا نعمت هاى دنیا را براى من بشمار تا من نیز اخلاق محسنه آن حضرت براى تو بشمارم. او عرض كرد: چگونه ممكن است نعمت هاى دنیا را شمرد؟ زیرا خداوند فرموده است (و ان تعدوا نعمة الله لاتحصوها) اگر نعمت هاى الهى را بخواهید بشمارید نمى توانید آنها را به پایان برسانید. حضرت در پاسخ فرمود: خداوند تمام نعمتهاى دنیا را قلیل و كم دانسته و مى فرماید: (قل متاع الدنیا قلیل) بگو اى رسول گرامى متاع دنیا اندك است ولى درباره اخلاق رسول اكرم صلى الله علیه و آله فرموده: (و انك لعلى خلق عظیم)؛ به درستى كه تو داراى خلق بسیار نیكویى هستى. اینك نعمات و متاع دنیا را تو مى توانى بشمارى و از من مى خواهى چیزى كه عظیم و مهم است برشمارم. ولیكن همین قدر بدان كه اخلاق تمام پیامبران به وسیله رسول اكرم صلى الله علیه و آله به اتمام رسیده است. هر یك از آن ها مظهر یك اخلاق پسندیده بوده اند، و چون نوبت به آن جناب رسید، تمام صفات اخلاقى پسندیده را جمع كرد. بنابر آن حضرت فرمود: انما بعثت لاتمم مكارم الاخلاق؛ من برانگیخته شدم، تا اخلاق نیكو را كامل كنم در بحارالانوار از كافى از بحرالسقاء چنین نقل مى كند: قال لى ابوعبدالله علیه السلام یا بحر حسن الخلق یسر ثم قال الا اخبرك بحدیث ماهو فى یدى احد من اهل المدینة قلت بلى قال بینما رسول الله صلى الله علیه و آله ذات یوم جالس فى المسجد اذ جاءت جاریة لبعض الانصار و هو قائم فاخذت بطرف ثوبة فقام لها النبى صلى الله علیه و آله فلم تقل شیئا و لم یقل لها النبى صلى الله علیه و آله شیئا حتى فعلت ذلك ثلاث مرات فقام لها النبى فى الرابعة و هى خلفه فاخذت هدبة من ثوبه ثم رجعت فقال لها الناس فعل الله بك و فعل حبست رسول الله صلى الله علیه و آله ثلاث مرات لاتقولین له شیئا و لاهو یقول لك شیئا ما كانت حاجتك الیه قالت ان لنا مریضا فارسلنى اهلى لاخذ هدبة من ثوبه لیستشفى بهالفما اردت اخذها رآنى فقام فاستحییت منه ان آخذها و هو یرانى و اكره ان استاءمره فى اخذها فاءخذتها امام صادق علیه السلام فرمود: اى بحر! حسن خلق، موجب آسانى كارها و با خوشحالى مى شود بعد فرمود: آیا براى تو حدیثى نقل كنم كه نزد هیچ یك از اهل مدینه نیست؟ گفتم: بلى فرمود: یك روز رسول خدا صلى الله علیه و آله در مسجد نشسته بود دختر بچه اى از انصار (كه خودش حاضر بود) آمد واز پشت سر، لباس حضرت را گرفت و كشید. رسول خدا صلى الله علیه و آله به تصور اینكه كارى دارد، از جا بلند شد ولى دختر بچه چیزى نگفت. پیغمبر هم چیزى به او نفرمود بعد بار دوم و سوم به همین كار ادامه داد و پیغمبر برمى خواست و مى نشست تا در مرتبه چهارم كه پیغمبر صلى الله علیه و آله برخاست دختر بچه از پشت سر او، قطعه اى از لباس حضرت را پاره كرد و برد. مردم او را سرزنش كردند و گفتند: خدا با تو چنین چنان كند، سه مرتبه رسول خدا را از جا بلند كردى و تو هیچ نگفتى، منظورت چه بود؟ گفت: ما در خانه مریضى داریم، كسانم مرا فرستادند، تا قطعه اى از لباس رسول خدا را بگیرم تا همراه او باشد و شفا یابد. من خواستم مخفیانه و آهسته از پشت سر این كار را بكنم ولى خجالت مى كشیدم كه شاید حضرت مرا ببیند. ولى حضرت متوجه شدند، و من نخواستم كه به حضرت بگویم و بگیرم و این كار را كردم. قرآن مى فرماید (و لكم فى رسول الله اسوة حسنه) رفتار حضرت، براى شما و الگو و سرمشق است ما بین خود و خدا ببینیم اگر كسى این رفتار را ما با داشته باشد، عكس العمل ما چه خواهد بود آیا همان مرتبه اول با او دعوا نمى كنیم؟ و داد سر او نمى كشید كه بچه آرام باش این چه كارى بود كردى، دفعه دوم و سوم حتما دنبال او دویده و كتك خواهیم زد؟ چه خوب است كه رفتار آن حضرت را در زندگى الگوى خود قرار دهیم. در حدیث دیگرى چنین آمده است: و عن انس بن مالك قال: خدمت النبى صلى الله علیه و آله تسع سنین، فما اعلمه قال لى قط هلا فعلت كذا و كذا، ولاعاب على شیئا قط یعنى: انس بن مالك - خادم حضرت - مى گوید: نه سال تمام، خدمتگزار رسول خدا بودم و به خاطر ندارم كه او هیچ وقت فرموده باشد چرا فلان كار را انجام دادى و یا چرا فلان كار را انجام ندادى! و در هیچ موردى بر من ایراد نگرفت. در جاى دیگر او مى گوید: رسول خدا صلى الله علیه و آله همیشه به عیادت مریض مى رفت و تشییع جنازه مى كرد، اگر عبدى هم از حضرت دعوتى مى كرد مى پذیرفت و سوار الاغ میشد در جنگ خیبر و قریضه و نضیر سوار الاغى شده بود كه افسارش از لیف خرما بود در حدیث دیگرى انس بن مالك مى گوید: قال: كانت الرسول الله صلى الله علیه و آله شربة یفطر علیها و شربة للسحر و ربما كانت و احدة و ربما كانت لبنا و ربما كانت الشربة خبزا یماث فهیاتها له ذات لیلة فاحتبس النبى صلى الله علیه و آله فظننت ان بعض اصحابه دعاه فشربتها حین احتبس فجاءص بعد العشاء بساعة فساءلت بعض من كان معه هل كان النبى صلى الله علیه و آله افطر فى مكان او دعاه احد فقال لافبت بلیلة لایعلمها الا الله من غم ان یطلبها منى النبى صلى الله علیه و آله و لایجدها فیبیت جائعا صبح صائما و ما ساءلنى عنها و لاذكرها حتى الساعة انس بن مالك مى گوید: برنامه رسول اكرم صلى الله علیه و آله این بود كه شب ها با نوشیدنى مثل شیر افطار مى كرد و همچنین سحرها. گاهى هم، همراه آن نان مى خورد، یك شب، افطارى حضرت را آماده كردم ولى بعد از نماز مغرب حضرت دیر كرد. من فكر كردم كه بعضى از یاران و اصحاب او را براى افطار دعوت كرده اند، بنابراین من آن نوشیدنى را خودم خوردم؛ ولى بعد از گذشت یك ساعت حضرت آمدند. من از بعضى كسانى كه همراه حضرت بودند سؤال كردم: آیا رسول خدا در جایى افطار خورده یا كسى او را دعوت نموده؟ گفتند: نه، پس آن شب بر من خیلى سخت گذشت كه جز خدا كسى نمى داند - و از این بیم داشتم كه اگر حضرت افطار را بخواهد، چه بگویم. ولى بالاخره حضرت آن شب را گرسنه به سر برده و روز هم روزه گرفتند و هیچ از من نپرسیدند، و اصلا صحبتى نكردند و تا كنون هم نفرموده اند بمناسبت شهادت حضرت زهرا(سلام الله علیها) برآن شدیم تاگوشه ای از کرامات آن بانوی دوجهان را به علاقه مندانشان عرضه نماییم. كرامت عبارت است از «انجام كار خارق العاده با قدرت غير عادي و بدون ادعاي نبوت و يا امامت.» (1) خدا در قرآن میفرماید: مقدّمه(۱)عدهای بر این باورند که حضرت فاطمه علیهاالسلام از آنرو که دخت گرامی رسول والامقام صلیاللهعلیهوآله میباشد، دارای منقبت و فضایلی خاص است، اما آنچه باید بدان توجه نمود این است که حضرت فاطمه علیهاالسلام صاحب ولایت کبراست؛ یعنی همانگونه که باید به ولایت رسول گرامی، امیرمؤمنان علی و حسنین علیهمالسلام ایمان و اعتقاد قطعی داشت، باید به ولایت فاطمه زهرا علیهاالسلام نیز اذعان و اعتراف نمود. پیش از ورود به بحث اصلی، لازم است مطالبی در زمینه ولایت بیان شوند تا اثبات چنین امری از طریق آیات و روایات قابل بررسی و تحقیق باشد.
«ولایت» در لغت و اصطلاح«ولایت» به معنای قرب، محبوبیت، تصرّف، ربوبیت و نیابت، دارای مراتبی است که برخی از مراتب آن اوسع و اتمّ از دیگر مراتبند. باطن ذات ولایت، کنز مخفی است و به حسب ظهور، دارای شدت و ضعف و کمال و نقص میباشد. «ولایت» در اصطلاح اهل معرفت، حقیقت کلّیهای است که شأنی از شئون ذاتی حق میباشد و علم ظهور حقایق خلقی است. مبدأ ولایت، حضرت احدیت است و انتهای آن عالم ملک و شهادت.
اقسام ولایتولایت به اعتبار مفهوم، به دو بخش «مطلق» و «مقیّد» تقسیم میشود.(2) اما به اعتبار مصداق، ولایت به «عامّه» و «خاصه» تقسیم میگردد. ولایت از آن اعتبار که صفتی از صفات الهی است، «مطلق»، و به اعتبار استناد به انبیا و اولیا علیهمالسلام «مقیّد» میشود؛ در واقع، مقیّد، مرتبه نازله مطلق است. از آنرو که ولایت شامل جمیع اهل ایمان میشود، آن را «ولایت عامّه» گویند. «ولایت خاصه» نیز به اهل سلوک و شهود اختصاص دارد که به اعتبار فنای آنها در حق و بقا به وجود مطلق، به این مقام میرسند.(3) چون دایره ولایت به حسب حیطه و شمول، بزرگتر از نبوّت است و نبوّت جهت ظاهری ولایت و ولایت جهت باطنی نبوّت است، از اینرو، انبیا در حیطه مقام ولایت واقع شدهاند. انبیا به اعتبار جهت ولایت، فانی در حق و متصل به علم ربّ مطلق میباشند و به مصالح و مفاسد اجتماعی آگاهی پیدا میکنند.(4) ابتدای ولایت، انتهای سفر اول سالک الی اللّه میباشد و وجودش حقانی میگردد.(5) مقام «ولایت مطلقه» مقام حصول جمیع کمالات وجودی و صفات کمالی و مجمع مظاهر و مراتب است. این وجود جمعی کامل تمام محمّدی فانی در حق و باقی به اوست(6) و محیط بر جمیع مراتب وجودی میباشد. بر همین اساس، ائمّه اطهار علیهمالسلام معارف حقیقی و احکام الهی را از مأخذی که خاتم رسل اخذ مینموده است، دریافت مینمایند. این مأخذ برای پیامبر صلیاللهعلیهوآله بالاصاله و برای ائمّه اطهار علیهمالسلام به تبع وجود خاتم است. به همین دلیل، اجماع شیعه بر آن است که علم ائمّه اطهار علیهمالسلام لدنّی و وهبی است.(7)
ولایت کبرای حضرت زهرا علیهاالسلام در آیات و روایاتپس از بیان این مقدّمه، باید اذعان کرد که حضرت فاطمه علیهاالسلام گوهری قدسی در تعیّن و صورت انسی است و آن حضرت انسیه حورا و عصمت کبرای الهی است.(8) این مهم در آیات و روایات به خوبی مشهود است.
الف. آیات1. «إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرا» (احزاب: 33)؛ خداوند چنین اراده فرموده است که ناپاکی را فقط از شما اهل بیت بِبَرد و شما را پاک و منزّه گرداند. 2. «فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَاءنَا وَأَبْنَاءکُمْ وَنِسَاءنَا وَنِسَاءکُمْ وَأَنفُسَنَا وأَنفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَعْنَةَ اللّهِ عَلَی الْکَاذِبِینَ» (آل عمران: 61)؛ بگو (ای پیامبر): بیایید، بخوانیم ما فرزندانمان و شما فرزندانتان را، و ما زنانمان و شما زنانتان را، و ما خودمان و شما خودتان را، سپس به مباهله برخیزیم تا دروغگویان را به لعن خدا گرفتار سازیم. 3. «فَتَلَقَّی آدَمُ مِن رَبِّهِ کَلِمَاتٍ فَتَابَ عَلَیْه» (بقره: 37)؛ پس آدم از خداوند کلماتی فراگرفت و آن کلمات را وسیله توبه خویش قرار داد. 4. «وَإِذِ ابْتَلَی إِبْرَاهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُن» (بقره: 124)؛ هنگامی که ابراهیم را پروردگارش با کلماتی امتحان نمود، پس آن کلمات را تمام کرد. 5. «قُل لَّا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْرا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی» (شوری: 23)؛ بگو ای پیامبر، من بر آن (انجام رسالتم) پاداشی از شما نمیخواهم، مگر مودّت با خویشان نزدیکم. 6. «وَیُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَی حُبِّهِ مِسْکِینًا وَیَتِیًما وَأَسِیرا إِنَّمَا نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لَا نُرِیدُ مِنکُمْ جَزَاءً وَلَا شُکُورا» (دهر: 8ـ9)؛ آنانکه در راه دوستی خدا طعام خود را به فقیر و یتیم و اسیر میدهند؛ (میگویند:) ما فقط برای رضای خدا به شما طعام میدهیم و از شما هیچ پاداش و سپاسی نمیطلبیم. 7. «إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَیْنَ أَن یَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ إِنَّهُ کَانَ ظَلُومًا جَهُولًا» (احزاب: 72)؛ ما امانت را به آسمانها و زمین و کوهها عرضه کردیم، آنها نپذیرفتند و ترسیدند که آن را حمل کنند، در حالی که انسان این امانت را پذیرفت؛ که او بسیار ستمکار و نادان است. هر یک از این هفت آیه به نوعی، بیانگر ولایت حضرت صدیقه علیهاالسلام میباشند. درباره آیه اول، که به آیه «تطهیر» معروف است، روایات متواتری در شأن نزول آن نقل میکنند که این آیه در خانه امّ سلمه نازل شد، زمانی که اهلبیت (پنج تن) علیهمالسلام در زیر عبا قرار گرفته بودند و امّ سلمه نیز از آمدن در زیر عبا نهی شد. غیر از جماعتی از صحابه، قریب 300 تن دیگر نیز این روایت را به همین شکل نقل کردهاند که نام آنها در کتاب الغدیر آمده است. این آیه بیانگر عصمت اهل بیت علیهمالسلام و از جمله حضرت زهرا علیهاالسلام میباشد عصمت از جمله شئون منصب ولایت است و غیر از معصومان علیهمالسلام کسی را سراغ نداریم که ولایت کبرا داشته باشد.(9) آیه دوم به آیه «مباهله» معروف است. در ماجرای مباهله، حضرت زهرا علیهاالسلام نیز شرکت داشتند؛ چرا که «ابنائنا» در آیه، حسنین علیهماالسلام هستند و منظور از «انفسنا» پیامبر و حضرت علی علیهماالسلام میباشند و از حضرت زهرا علیهاالسلام ، که بانوی معصوم میباشد، با لفظ «نسائنا» تعبیر شده است. چون امر مباهله یک امر عادی نیست و تنها از افراد شایسته و مقدّس برمیآید، حضرت زهرا علیهاالسلام یکی از شخصیتهایی است که مشمول آیه میباشد و این از مسلّمات است.(10) درباره آیه سوم، روایاتی نقل شدهاند که نشان میدهند همانگونه که رسول اکرم و حضرت علی و امام حسن و امام حسین علیهمالسلام سبب خلقتند، حضرت زهرا علیهاالسلام نیز یکی از اسباب آفرینش جهان است، و معقول نیست کسی علت خلقت باشد و ولایت نداشته باشد. در این روایات، کلماتی را که حضرت آدم علیهالسلام از حق تعالی فرا گرفت و به وسیله آنها، توبهاش مورد قبول واقع شد، نامهای مبارک اهل بیت علیهمالسلام میباشند. در بخشی دیگر از روایات، خداوند در پاسخ حضرت آدم علیهالسلام که عرض کرد: آیا نزد تو مخلوقی محبوبتر از من هست؟ خداوند فرمود: بلی، مخلوقاتی از تو محبوبتر دارم که اگر آنها نبودند، تو را نیز نمیآفریدم، و سپس نام اهل بیت و فرزندان ایشان علیهمالسلام برده میشود.(11) درباره آیه چهارم، همانند آیه سوم منظور از «کلمات» طبق روایتی که مفضّل بن عمر ـ از بزرگان صحابه امام صادق علیهالسلام ـ نقل میکند، «اهل بیت علیهمالسلام » میباشند و منظور از «اَتَمَهُنَّ» نُه امام دیگر از اولاد امام حسین علیهمالسلام میباشند. امام صادق علیهالسلام همچنین طبق روایتی میفرماید: «نحن الکلماتُ»؛ ما آن کلماتی هستیم که خداوند در قرآن به آنها اشاره میفرماید.(12) حال چگونه ممکن است که اشخاصی در منطق وحی «کلمات الهی» نامیده شوند و انبیا به آنان متوسّل گردند، ولی خودشان عاری از ولایت باشند؟! حضرت زهرا علیهاالسلام از این کلمات میباشد. درباره آیه پنجم نیز روایات بسیاری میان شیعه و سنّی مطرحند که منظور از «مودّت قربی» محبت اهل بیت علیهمالسلام میباشد. این مودّت همسنگ و هموزن اجر رسالت محمّدی است. به دنبال نازل شدن این آیه، حافظ ابوعبداللّه ملاّ روایتی را در سیرهاش نقل میکند: رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: «خدای تعالی مزد رسالتم را، که بر عهده شماست، مودّت خویشان و نزدیکانم قرار داده است و من در روز قیامت، نسبت به این مودّت از شما بازخواست خواهم کرد.»(13) با توجه به این روایت، آنچه در روز قیامت همه در مقابل آن مسئولیم ولایت چهارده معصوم علیهمالسلام است که از جمله آنها ولایت حضرت زهرا علیهاالسلام میباشد. درباره شأن نزول سوره «اهل اتی»، از مسلّمات شیعه و سنّی است که حضرت زهرا علیهاالسلام یکی از اشخاصی است که این سوره در شأن آنها نازل شده.(14) در آیه ششم، فضایل اهل بیت علیهمالسلام را بیان نموده که حضرت صدیقه علیهاالسلام نیز یکی از آنان است. چنین فضایلی تنها از آن کسانی هستند که ولایت آنها از جانب خداوند تأیید شده باشد. اما درباره آیه هفتم، که خداوند امانتی را به آسمانها و زمین و کوهها عرضه کرد و آنها زیر بار پذیرش آن نرفتند، امام صادق علیهالسلام میفرماید: منظور از «امانت»، «ولایت» است که اهلبیت علیهمالسلام بار آن را بر دوش خود حمل میکنند.(15) مفضّل بن عمر طبق روایتی از امام صادق علیهالسلام درباره این آیه، نقل میفرماید که اگر این چهارده تن نبودند، آدم و همسرش آفریده نمیشدند، و اینان خزانهداران علم الهی و امینان اسرار حق میباشند. حضرت فاطمه علیهاالسلام یکی از گنجوران دانش و امانتداران اسرار خدایی است.
ب. روایاتاما احادیثی که در منقبت حضرت زهرا علیهاالسلام وارد شدهاند به دو بخش تقسیم میشوند: بخش اول، روایاتی که در ذیل آیات بیان شدهاند و بخش دوم روایاتی که در شأن حضرت آمدهاند و با آیه ویژهای مرتبط نیستند. روایات بخش دوم نیز به دو دسته تقسیم میشوند: یک دسته روایات اشتراکیاند که در منقبت اهل بیت علیهمالسلام بیان شدهاند که حضرت زهرا علیهاالسلام نیز در آن مناقب اشتراک دارند و دسته دوم احادیث اختصاصیاند که تنها به مدح و فضایل حضرت صدیقه علیهاالسلام میپردازند. قابل توجه آنکه روایات اشتراکی در پانزده موضوع ردهبندی شده و عبارتند از: 1. اهل بیت علیهمالسلام ؛ علت آفرینش؛ 2. معرفی شدن اهل بیت علیهمالسلام به همه فرشتگان؛ 3. منوّر بودن بهشت با تصویر اهل بیت علیهمالسلام ؛ 4. اهتدا و اقتدا و تمسّک به ایشان از جانب مردم؛ 5. تولا و تبرّای مردم نسبت به دوستان و دشمنان ایشان؛ 6. اشتراک در مقام ولایت؛ 7. رکن بودن حضرت فاطمه و پیامبر علیهماالسلام نسبت به حضرت علی علیهالسلام ؛ 8. جواز (استثنایی) ورود و توقّف اهل بیت علیهمالسلام در مسجد النبی صلیاللهعلیهوآله در جمیع حالات؛ 9. اشتراک اهل بیت علیهمالسلام در شنیدن سخن فرشتگان (محدَّثه بودن)؛ 10. مژده بهشت پیامبر صلیاللهعلیهوآله به شیعیان حضرت علی علیهالسلام و شیعیان حضرت زهرا علیهاالسلام (به صورت مشترک)؛ 11. اشتراک در مبدأ خلقت بودن، در خوی و سرشت و در شئون دیگر آفرینش؛ 12. اشتراک اهل بیت علیهمالسلام در کیفیت خلقت یکسان ایجاب میکند که در تمام شئون ولایت در ردیف یکدیگر باشند. 13. اشتراک اهل بیت علیهمالسلام در مقامات و درجاتی که منحصر به پنج تن است و برای هیچ بشری به آن درجات راهی نیست. 14. مقام رکوب (سواره بودن) اهل بیت علیهمالسلام در روز قیامت، در بهشت و در هنگام سیر در مواقف آخرت. اشتراک اهل بیت علیهمالسلام در صلوات بر ایشان و کیفیت زیارت ایشان. نتیجه پانزده موضوع مزبور چهل منقبت میباشند که بسیاری از آنها از شئون ولایت و از خصوصیات ولیاللّه هستند و حضرت زهرا علیهاالسلام در این مناقب با پیامبر و دیگر معصومان علیهمالسلام سهیم میباشد و این حاکی از مقام والای ولیّةاللهی آن حضرت است. این چهل منقبت عبارتند از:(16) 1. آفرینش حضرت زهرا علیهاالسلام پیش از خلقت دیگران: «خِلْقَتُها قَبلَ النّاسِ شأن اَبیها و بَعلِها و بنیها، و هُم انوارٌ یُسبّحونَ اللّهَ و یُقَدِسّونَه و یُهلّلونه و یکبّرونه.» 2. آفرینش حضرت زهرا علیهاالسلام از نور عظمت حضرت حق: «خَلْقُها مِن نورِ عظمة الله ـ تبارک و تعالی ـ و هی ثُلثُ النورِ المقسومِ بینها و بینَ ابیها و بَعلِها.» 3. سبب و علت آفرینش آسمانها و زمین: «عِلّتُها فِی خِلقةِ السماءِ والارضِ والجنّةِ والنّارِ والعرشِ و الکُرسیِ والملائِکةِ والانسِ والجنِّ.» 4. نامگذاری حضرت زهرا علیهاالسلام از سوی خدای متعال: «تَسمیتُها مِن عندِ رَبِّ العزّةِ.» 5. مشتق شدن نام فاطمه علیهاالسلام از اسماء خدای تبارک و تعالی: «اشتقاقُ اسمُها مِن اسماءِ اللّهِ ـ تبارک و تعالی.» 6. توسّل انبیا به حضرت فاطمه علیهاالسلام : «توسّلُ الانبیاءِ بِها و باسمائِها.» 7. نوشته شدن نام حضرت فاطمه علیهاالسلام بر ساق عرش و درهای بهشت: «کِتابَةُ اسمِها علی ساقِ العرشِ و ابوابِ الجنّةِ لدة ابیها و بَعلها و بَنیها.»(17) 8. تصویر حضرت زهرا علیهاالسلام در بهشت: «کَوْنُها شَبَحا عن یُمنَةِ العرشِ و صورةً فِی الجَنّه.»(18) 9. هدایت و پیشوایی حضرت فاطمه علیهاالسلام : «اشتراکها فِی الاهتداءِ و الاقتداءِ والتمَسُّکِ بِها رِدْفَ اَبیها و بَعْلها و بنیها.» 10. عصمت و طهارت: «اشتراکُها فِی العصمةِ و دُخولُها فی آیةِ التّطهیرِ.»(19) 11. امانتداری ولایت الهی: «کونُها مِنَ الامانةِ المعروضةِ عَلیَ السمواتِ والارضِ والجبالِ.» 12. دارای مقام رکن نسبت به حضرت علی علیهالسلام : «اِشتراکُها مَعَ رسولِ اللّهِ فِی الرّکنیةِ لِعَلی بن ابیطالب.» 13. جواز ورود به مسجد النبی در هر زمان: «اِشتراکُها فی تَطْهیر مَسجِدِ رسولِ اللّهِ نظیرَ ابیها و بَعْلِها و بنیها.» 14. محدّثه بودن حضرت زهرا علیهاالسلام : «کَوْنُها محدثّةً کالائمةِ امیرالمؤمنین و اولاده.»(20) 15. مژده نجات و رستگاری به شیعیان حضرت زهرا علیهاالسلام : «اِشتِراکُها معَ امیرِالمؤمنینَ و اولادِه فِی التَّبشیر بِشیعَتِها و مُحبّیها.»(21) 16. سواره محشور شدن حضرت زهرا علیهاالسلام در روز قیامت: «رکوبُها یومَ القامةِ کاَبیها و بَعلِها و بَنیها.» 17. دست به دامان پیامبر بودن در قیامت؛ 18. سخن گفتن حضرت زهرا علیهاالسلام با مادرش در رحم: «کانَتْ تُحدِّثُ اُمَّها و هی فی بَطنِها و تُصَبِّرُها.»(22) 19. بیان شهادتین در هنگام ولادت: «تُکلُّمها بالشّهادَتینِ حینَ الولادةِ.»(23) 20. عالِم به گذشته و آینده: «اِشتراکُها مَعَ ابَیها و بَعلِها و بَنیها فِی العلمِ بما کانَ و ما یَکونُ و ما لم یکُنْ اِلی یَومِ القیامةِ.»(24) 21. پاک و طاهر از مادر متولّد شدن: «ولادتُها طاهرةً مطهّرةً زکیّةً میمونةً تقیّةً.»(25) 22. رشد حضرت زهرا علیهاالسلام در هر ماه به اندازه یک سال: «نُمُوُّها فِی الیومِ والشهرِ مثل ما جاءَ فی نُموِّ الائمّة الاطهار.»(26) 23. نورافشانی وجود حضرت زهرا علیهاالسلام هنگام ولادت بر تمام خانههای مکه و شرق و غرب عالم: «دُخول نورِها حینَ وُلِدَتْ بیوتاتِ مکّةَ کولادةِ ابیها.»(27) 24. بشارت فرشتگان به یکدیگر هنگام ولادت حضرت فاطمه علیهاالسلام : «تبشیرُ اهلِ السماءِ بَعضُهُم بعضا.»(28) 25. وجوب محبت حضرت فاطمه علیهاالسلام بر همگان: «فی وجوبِ حُبّها کحُبِّ بَعلها و بَنیها اَجرا للرِسالةِ الخاتِمة.» 26. حضور در قبّة الوسیله یا درجة الوسیله بهشت: «اشتراکُها مَع اَبیها و بعلها و بنیها فی درجةِ الوسیلةِ فِی الجنةِ.» 27. حضور در قبّه زیر عرش: «اشتراکُها مَع اَبیها و بَعلها و بَنیها یَومَ القیامةِ فی قُبّةٍ تحتَ العرشِ.» 28. نخستین کسی که وارد بهشت میشود: «فِی الدخولِ الی الجنّةِ قبلَ الناسِ.»(29) 29. نام حضرت فاطمه علیهاالسلام یکی از کلماتی بود که حضرت آدم علیهالسلام فرا گرفت: «فی اَنّها مِن الکلماتِ الّتی تَلقّیها آدمُ و ابتلی بِها ابراهیمَ ربُّه.» 30. حضور حضرت صدیقه علیهاالسلام در مباهله در میان «ابناءنا» و «انفسنا»: «دُخولُها فی آیةِ المباهلةِ بینَ ابنائنا و انفسنا.» 31. حضرت زهرا علیهاالسلام ؛ مشمول حکم تولاّ و تبرّا و حب و بغض و صلح و جنگ همراه با رسول خدا صلیاللهعلیهوآله : «وَحْدَتُها مَعَ رسولِ الله و علیٍ و بنیهِ فی حکمِ الحبِّ والبغضِ و الولاءِ والعِداءِ و فی حکمِ السلمِ و الحَربِ و فی حکمِ السّبِّ والاذی.»(30) 32. همتا بودن در صفات و ارزشهای معنوی با حضرت علی علیهالسلام : «فی کفّوَیتها مَع علیٍّ فِی المَلَکات و النفسانیاتِ، ولَوْ لم یُخْلَق علیٌ لم یکن لها کفوٌ من آدم و من دونِهِ.»(31) 33. دشمنی با حضرت فاطمه علیهاالسلام ؛ موجب کفر: «کُفرُ مَنْ اَبْغَضَ فاطمةَ.» 34. حضرت فاطمه علیهاالسلام ؛ ملجأ و مرجع توسّل انبیا: «فی الامرِ بالتوسّلِ الیها کَاَبیها و بَعْلِها و بَنیها فی الحوائجِ و عندَ کلِّ مسألةٍ والاَمرِ بحُبّها و الصَّلاةِ عَلَیها و زیارتِها.» 35. حضرت صدیقه علیهاالسلام ؛ مورد شأن نزول سوره «هل اَتی»: «دُخولُها فی فَضْلِ سورةِ "هَلْ اَتی" مع بَعْلِها و بَنیها.» 36. آشنا بودن با حورالعین در هنگام ولادت: «عِرفانُها رُسُلَ رَبِّها الیها عندَ ولادتِها والتَّسلیمِ علیها بِاَسمائها.» 37. برگزیده خداوند تبارک و تعالی در میان جمیع زنان عالم: «اطلاعُ اللّهِ علیَ الارضِ و اختیارُها علی نساءِ العالمینَ.» 38. بزرگترین شفیع شیعیان و دوستداران خود در روز قیامت: «کَونُها شفیعةً کُبری یومَ القیامةِ لِشیعَتها و مُحبّها.» 39. شناساندن مقام حضرت زهرا علیهاالسلام به اهل محشر از سوی خداوند: «یُعَرِّفُ اللّهُ قَدَرها کَما یُعَرِّفُ قَدْرَ اَبیها و بَعلها و بَنیها یومَ القیامةِ.» 40. افضلیت حضرت زهرا علیهاالسلام بر جمیع مخلوقات بنا بر روایات معتبر منصوص و مسلّم: «فی اَفْضَلّیتها عَلیَ الملائکةِ والجنِّ والانسِ.»(32)
نتیجهنتیجهای که از این بحث به دست میآید آن است که اولاً، حضرت زهرا علیهاالسلام معصوم است و ثانیا، معصوم مطلق میباشد. بنابراین، قول و فعل و تقریر او، سنّت اسلامی محسوب میشود. ثالثا، سنّت ایشان حجت است. پس فرقی در حجّیت سنّت حضرت زهرا علیهاالسلام با سایر ائمّه اطهار علیهمالسلام نیست. و این تنها در مقام داشتن ولایت قابل طرح و بررسی میباشد؛ چرا که «سنّت» به این معنای وسیع، منبع فقه اسلامی بوده و معیار آن هم تنها عصمت است و در نتیجه، حضرت زهرا علیهاالسلام به خاطر عصمت و ولایت، یکی از منابع فقه اسلامی میباشد. 1 ولایت کبری. 2. محمدرضا قمشهای، رساله خلافت کبری، ترجمه و شرح علی زمانی قمشهای، اصفهان، کانون پژوهش، 1378، ص 190. 3. جلالالدین آشتیانی، شرح مقدمه قیصری بر فصوص الحکم، امیرکبیر، 1370، ص 864ـ865. 4. همان، ص 871. 5. همان، ص 872. 6. همان، ص 890. 7. همان، ص 906. 8. حسن حسنزاده آملی، شرح فصّ حکمة عصمتیة فی کلمةٍ فاطمیة، ص 153. 9. سیّدمحمدحسن طباطبایی، المیزان، ترجمه سیدمحمّدباقر موسوی همدانی،محمّدی،1370،ج32،ص181. 10. عبدعلی بن جمعه عروسی حویزی، تفسیر نورالثقلین، ج 1، ص 347. 11. این روایات را سیوطی در الدُّر المنثور، بدخشانی از حافظ کبیر، دارقطنی از ابن النجار، و ابن مغازلی در مناقبش با ذکر سند نقل کردهاند. 12. سیدمحمّدحسین طباطبایی، پیشین، ج 1، ص 275، به نقل از: محمّد بن یعقوب کلینی، الکافی، ترجمه و شرح سیدهاشم رسولی، دفتر نشر فرهنگ اهل بیت علیهمالسلام ، ج 2، ص 117. 13. ابراهیم امینی، فاطمه زهرا علیهاالسلام ، ص 26. 14. ابن شهر آشوب، مناقب آل ابیطالب، قم، مطبعة العلمیه، ج 3، ص 373ـ375. 15. عبد علی بن جمعه عروسی حویزی، پیشین، ذیل سوره احزاب، آیه 72. 16. به نقل از: عبدالحسین امینی، فاطمةالزهراء علیهاالسلام ، به کوشش حبیب چایچیان، امیرکبیر، 1363، ص 107ـ118. 17. احمد خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج 1، ص 259 / ذبیحاللّه محلاّتی، ریاحین الشریعه، تهران، اسلامیه، ج 7 ص 171. 18. ذبیحاللّه محلاتی، پیشین، ج 1، ص 114. 19. همان، ج 1، ص 162. 20. ذبیحاللّه محلاّتی، ریاحین الشریعه، ج 1، ص 37. 21. همان، ج 1، ص 225. 22. محمد الحسون، اعلام النساء، اسوه، 1411 ق، ص 536. 23. همان، ص 536 / ذبیحاللّه محلاّتی، پیشین، ج 1، ص 64. 24. ذبیحاللّه محلاّتی، پیشین، ج 1، ص 185 25. همان، ج 1، ص 65. 26. همان، ج 1، ص 74. 27. همان، ج 1، ص 64. 28. همان، ج 1، ص 65. 29. علاءالدین علی المتقی، کنز العمّال، ج 6، ص 219. 30. محمّد الحسون، پیشین، ص 543. 31. محمّد بن یعقوب کلینی، پیشین، ج 2، ص 360، «کتاب الحجة». 32. ذبیحاللّه محلاّتی، ریاحین الشریعه، ج 1، ص 48. آيا قرآن كريم آن چنان زبان و مفاهيم پيچيدهاى دارد كه روشن ساختن معانى و آشكار نمودن ژرفاى آن، به خبرگان و متخصصان نياز دارد؟ و يا كتابى است همگانى كه هر انسانى مىتواند برحسب توانايىها و قابليتهاى فكرى و فرهنگى خود، با آن تماس برقرار كند و توده مردم نيازهاى خود را در آن ببينند و دانشوران آرمانهاى خويش مشاهده كنند؟ در اين راستا بايد پرسيد: داستان محكم و متشابه، ظاهر و باطن و ديگر اصطلاحات قرآنى كه با قرائت و تفسير اين كتاب، پيوند استوار دارد كدام است؟ ديدگاه قرآن هنگامى كه ]در زمينه فهم قرآن[ از اشخاص معينى سخن مىگويد، چيست؟ آيا اين سخن بدان معناست كه تنها همين اشخاص قرآن را مىفهمند، نه كسانى ديگر؟ يا به معناى ارائه الگوى برترى است كه يك مفهوم كلى را درباره چگونگى فهم قرآن به نمايش مىگذارد، مفهومى كه قرآن مىخواهد از طريق همين الگو بر آن پاى فشارد؟ اينها پرسشهايى است كه بسيارى از مفسّران در آنها درنگ كرده و بگومگوهاى فراوانى را پيرامون آنها به راه انداختهاند، تا آن جا كه براى برخى اين پندار پديد آمده كه قرآن كتابى نمادين است و جز گروهى ويژه كه خدا امتياز فهميدن وحيش را به آنان عطا نموده است، كسى ديگر آن را نمىفهمد و به همين خاطر، اينان حجيت ظواهر قرآن را جز از طريق رجوع به امامان اهل بيت عليهم السلام انكار كرده اند. بعضى ديگر از وجود چند معنا، در طول يا عرض هم، براى يك واژه سخن گفتهاند. گروهى، از روايات چنين برداشت كردهاند كه قرآن به طور كلى، سخنى است در ستايش اهل بيتعليهم السلام و نكوهش دشمنانشان و به اين ترتيب، تنها مقدار محدودى از اين آيات، درباره احكام، مسائل همگانى و داستانهاى گونهگون مىباشد. اين چنين، تصور كلى درباره قرآن متأثر از فضاى ويژهاى بوده است كه اجازه نمىداده، قرآن به عنوان كتاب روشنى كه خداوند آن را بر انسانها فرو فرستاده، با آيات واضح و آشكارش، بر آنان حجت باشد، آياتى كه بر بنياد فهم و برداشت مردم و طبق قواعد همگانى فهم، مايه آگاهى فكرى، روحى و دينى آنها مىشود. از اين رو، روشن ساختن اين مسأله سترگ در انديشه اسلامى ضرورى به نظر مىرسد. چه، هر مسألهاى كه با سرشت قرآن و مصونيت آن از افزايش و كاهش و نيز با شيوه فهم و نقش بنيادين آن در دريافت وحى خدا پيوند داشته باشد، در بينش اسلامى، از اهميّت و ارزش والايى برخوردار است، زيرا قرآن كريم، زيربناى مفاهيم، احكام، شيوهها، ابزارها و اهداف اسلامى است و هرگونه آميختگى، انحراف و پيچيدگى در فهم آن، به يك مسأله منفى تبديل شده، بر تمامى اين موضوعات سايه مىافكند. بديهى است كه درباره قرآن بايد از خودش بپرسيم، آنگاه كه در ضمن آياتى چند بر عربى بودن خود تأكيد مىكند، آياتى چون: »ما آن را قرآنى عربى نازل كرديم، باشد كه بينديشيد.»1 »كتابى است كه آيات آن بروشنى بيان شده، قرآنى است به زبان عربى براى مردمى كه مىدانند.»2 »قرآن عربى، بى هيچ كژى، باشد كه آنان راه تقوا پويند.»3 »روح الامين آن را بر دلت نازل كرد. تا از هشدار دهندگان باشى. به زبان عربى روشن.»4 واقعيت آن است كه سخن گفتن درباره عربى بودن قرآن، تنها در مسأله زبانى محدود نمىشود؛ بلكه اين بحث عنوانى است براى شيوه عمومى قواعد جزئى سبكهاى زبان عربى در عرصه بيان و فهم و فضاى سخن، از لحاظ ويژگىهاى هنرى چون: الهام، ايما، التفات و اشاره كه از معناى تحتاللفظى واژهها فراتر مىرود، زيرا بعد تاريخى كاربرد واژگان گاهى سايههايى از معانى و ويژگىهاى فراوانى را به اين واژگان مىافزايد كه فضاى تازهاى را براى آنها به وجود مىآورد و اين همان چيزى است كه در اصطلاح بدان «فهم عرفى» و يا «ذوق عرفى» مىگويند. در اين راستا مىبينيم كه دستور زبان عربى، مسأله روشن بودن دلالت لفظ بر معنا را - خواه اين معنا حقيقى باشد و خواه مجازى - مسألهاى بنيادين در فرايند «فهماندن و فهميدن» مىداند، به گونهاى كه سخن قرآنى حجت و گواهى است در رساندن انديشهها و احكام به مردم. بنابراين، زمينهاى براى پيچيدگى لفظى و معنوى در روشهايى چون استعاره، يا كنايه و يا تركيب وجود ندارد تا فاصله ميان لازم و ملزوم، يا معناى تحتاللفظى واژه و مقصود گوينده به اندازهاى دور باشد كه ناگزير از تلاش ذهنى براى ايجاد ارتباط ميان اشيا باشيم؛ زيرا چنين تلاشى دور از شيوه بيانى اى است كه تفاهم آن را ايجاب مىكند، تفاهمى كه طبيعت پوياى زبان بر آن استوار است. ما مىتوانيم اين موضوع را از آياتى به دست آوريم كه وجود خاصيت روشنگرى در آيات قرآن را مورد تأكيد قرار مىدهند، نظير اين سخنان خداوند: »قطعاً آياتى روشنگر فرو آوردهايم و خدا هر كه را بخواهد به راه راست هدايت مىكند.»5 »و اين گونه آياتِ خود را به روشنى بيان مىكنيم، تا راه و رسم گناهكاران روشن مىشود.»6 »خدا مىخواهد براى شما توضيح دهد و راه و رسم كسانى را كه پيش از شما بودهاند به شما بنماياند...»7 چنان كه پيداست، آيات در اين جا از روشنى اى سخن مىگويد كه مستلزم هدايت و راهنمايى و نيز آشكار شدن راه خلافى است كه گناهكاران در آن روانند. همچنين، در اين جا زمينه آن نيست كه درباره قرآن به عنوان كتاب رمزها و اصطلاحاتى سخن گفته شود كه از بستر عمومى روشهاى زبان عربى دور است. به گونهاى كه مردم در برابر آنها سرگردان بمانند و نورى كه معانى آنها را برايشان روشن سازد نيابند، از آنرو كه بيم دارند مقصود آيه بجز معناى ظاهرىاش، معناى ديگرى باشد، در حالى كه هيچ گونه قرينه گفتارى و يا حالى براى آن معنا به چشم نمىخورد و اين وضعيتى است كه هدف سترگ قرآن را از ميان مىبرد، زيرا هدف قرآن بر اين پايه استوار است كه آيات فرود آمده بر مردم راهى باشد براى فعاليت خرد و انديشه آنان و آنها بتوانند به وسيله اين آيات، راه راست را بيابند و از اين طريق اندرز بگيرند و تقوا پيشه كنند. چنان كه خدا در اين باره مىگويد: »اين گونه خداوند آيات ]خود[ را براى شما روشن مىگرداند، باشد كه شما بينديشيد.»8 »بدين گونه خداوند آيات خود را براى شما روشن مىگرداند، باشد كه بينديشيد.»9 »اين گونه خداوند نشانههاى خود را براى شما روشن مىگرداند، باشد كه شما ره يابيد.»10 »اين گونه خداوند آياتش را براى مردم روشن مىگردان، باشد كه پروا پيشه كنند.»11 »آيات خود را براى مردم روشن مىگرداند، باشد كه متذكر شوند.»12 از اين رو، مسأله حجيت ظواهر قرآن از مسائل روشن و آشكارى است كه عالمان بر مبناى پذيرش حجيت ظواهر به طور كلى، بر آن اجماع دارند. اگر قرآن از وجود سخنان متشابه در خودش سخن مىگويد، اين به معناى نمادين بودن اين سخنان نيست؛ بلكه مقصود سخنانى است كه احتمالات چند در مدلولشان وجود دارد و يا سخنانى كه مفاهيم گونهگونى را القا مىكند و چه بسا وجود مشكل در آيات متشابه مربوط به بُعد تطبيق آنها بر واقعيتها و در ناحيه مدلولاتشان باشد بدين ترتيب كه اين آيات را تحريفگرانفتنهجو و تأويلگر مورد استفاده قرار دهند و مدلولشان را بر افكار و انديشههايى تطبيق كنند كه مردم را از راه راست دور مىسازد. با توجّه به آنچه گفته آمد و براساس برخى برداشتها، نقش «راسخان در علم» ترسيم خطوط واقعىاى است كه با در نظر گرفتن شرايط و فضاى زبان عربى در مسأله «تفهيم و تفاهم» مدلول آيه در آن شكل بگيرد. ما، دراين جا درصدد پژوهشى گسترده درباره مسأله «متشابه» و «تأويل» نيستيم و تنها مىخواهيم اشارهاى به اين مسأله داشته باشيم. البته در حدى كه به نتيجهاى در اينباره برسيم. از يكى از امامان اهل بيت عليهم السلام روايت شده است كه وقتى از او مىپرسند: برخى از مردم مىگويند: مقصود از نماز و زكات و همانند آن، اشخاص معينى هستند. امامعليه السلام در پاسخ مىفرمايد: «خداوند بندگانش را به چيزى كه نمىفهمند، مورد خطاب قرار نمىدهد.» معناى اين سخن امام عليه السلام آن است كه آيات قرآنى در راستاى تعقيد لفظى و معنوى و يا اشاره نمادين كه براى مردم به روشنى قابل فهم نيست، حركت نمىكند. اما مسأله «ظاهر» و «باطن» يا «ظهر» و «بطن» دانشمندان درباره آن فراوان سخن گفتهاند. اين سخنان پيرامون معانى بىشمارى مىچرخد كه بطون قرآن را تشكيل مىدهد و حتى برخى از روايات، هفتاد بطن براى قرآن برشمرده است. اصوليان در پژوهشهاى زبانشناختىشان به تحقيق درباره روا بودن «كاربرد لفظ در بيشتر از يك معنا» پرداختهاند و با شيوه فلسفى درگير امكان و عدم امكان اين مسأله شدهاند، به اين ترتيب كه براساس نظريهاى كه مىگويد: لفظ قالب معناست، امكان ندارد كه يك لفظ دو معنا داشته باشد و براساس نظريهاى كه معتقد است: لفظ نشانه معناست، مانعى ندارد كه يك لفظ نشانه چند معنا باشد. برخى حديث «بطون قرآن» و يا «باطن قرآنى» را دليل گرفتهاند بر اين كه بعضى از آيات قرآن براى توده مردم است و بعضى براى اشخاص ويژه و اين موضوع به سطح معناى آيات بستگى دارد و بطون قرآن، همان منطقه «سرّى» و يا «نهانِ» معناى قرآنى است كه جز آگاهان از اسرار نهان وحى الهى، كسى نمىتواند در اين منطقه گام نهد. ليكن قرآن كريم وقتى آياتى را براى مردم بيان مىكند، درباره آن آيات با همه مردم سخن مىگويد: «باشد كه آنان اندرز گيرند و باشد كه تفكّر كنند و باشد كه بينديشند.» پس آيات به گروهى خاص اختصاص ندارد و اين امر ايجاب مىكند كه انديشه مطرح در قرآن، همان چيزى باشد كه خداوند از همه مردم خواسته تا آن را با خود داشته باشند و به رغم اختلاف سطح فكرىشان در فهم ويژگىهاى آن - همچون ديگر واژگان رساى عربى كه مردم به تناسب سطح فكرى و فرهنگىشان، برداشتهاى متفاوت از آن دارند - برطبق رهنمودهاى فكرى و عملى اين كتاب حركت كنند. در اين جا نكته ديگرى در مسأله به چشم مىخورد و آن اين است كه تعدّد معنا در كاربرد واحد، در روش عمومى بيان عربى معمول نيست؛ زيرا كه با شيوه تفاهم، حتى در كاربرد واژگان مشترك در چند معنا، سازگارى ندارد. چه، وضع لفظ براى چند معنا، مستلزم آن نيست كه در همه آن معانى به كار رود. بلكه در اين حالت، اراده هر كدام از آنها از لفظ نياز به قرينه گفتارى و يا حالى دارد و هر گاه مردم از واژه »مجمل« سخنى مىگويند، اين بدان معناست كه اجمال، در شناخت معناى مقصود از ميان چند احتمال است. بدين ترتيب، مسأله، مسأله امكان و استحاله ذاتى نيست؛ بلكه مسأله بهرهگيرى از هنر در سخن گفتن براى تفاهم در ميان عرب است. بنابراين، اگر مقصود ]از بطن قرآن [اين نوع سخن چند معنايى باشد ]يعنى سخنى كه چند معنا دارد و براى مشخص كردن معناى موردنظر گوينده هيچ نشانهاى در دست نيست[ به كارگيرى چنين سخنى از سبك معمول عرب بيرون است، زيرا در وضوح سخن، اخلال ايجاد مىكند و به همين سبب، از سطح بلاغت و رسايى دور مىسازد و با اعجاز هنرى كه قرآن به وسيله آن در اوج قله هنر بلاغت قرار گرفته است ناسازگارى دارد. اين از يك سو و از سويى ديگر اين پرسش را بايد مطرح كرد كه: نهفته بودن معناى باطن قرآن نزد راسخان در علم، چه معنايى دارد؟ و فايده آن چيست؟ اگر اين نهفته بودن بدين سبب باشد كه آنان حجّتهاى خدا هستند و بايد سخن ايشان را درباره اسرار دين پذيرفت، حتى اگر از لفظ آيه همه فهميده نشود، در اين صورت بايد گفت: سرشت حجّت بودن، اين پذيرش را ايجاب مىكند و نيازى ندارد كه قرآن كريم آن را تضمين كند. چه، عصمت حجّتهاى خدا، راستگويى ايشان را اثبات مىكند و به پذيرش حقايق نهفته از سوى آنان منجر مىشود؛ و اگر اين نهفته بودن، به اين دليل باشد كه آن معانى نهفته از خود قرآن به دست مىآيد، بايد بگوييم: قرآن در اين معانى ظهور ندارد. ممكن است مقصود از ظاهر قرآن، معناى جزئى يعنى مصاديق ]و شأن نزولهاى [آيه در عصر نزول يا در زمان نزول باشد و مراد از باطن آن، معناى كلى يعنى معنايى كه بر تمامى مصاديق و جزئيات، چه در گذشته، چه در حال و چه در آينده صدق مىكند باشد و بدين ترتيب، مراد از »ظاهر« همان معناى جزئى است كه تنها در زمان حاضر ]= زمان نزول[ روشن است و مراد از «باطن» معناى كلى است كه در آينده روشن خواهد شد تا قرآن، تنها در مصاديق دوران نزول منحصر نگردد؛ بلكه به عنوان يك قانون كلى به تمامى موارد همانند، در رويدادهاى نوين و آينده زندگى و انسان امتداد يابد. اين موضوع همان چيزى است كه امام باقرعليه السلام در چند حديث درباره آن سخن گفته است و از آن جمله، اين حديث است: »صدوق از پدرش، از سعد، از برقى، از محمد بن خالد اشعرى، از ابراهيم بن محمد اشعرى، از ثعلبة بن ميمون، از ابوخالف قمّاط، از حمران بن اعين روايت كرده است كه گفت: از ابوجعفرعليه السلام درباره ظهر و بطن قرآن پرسيدم؟ فرمود: ظهر آن كسانى است كه كارهاى آنان را انجام مىدهند. آنچه درباره آنان نازل شد، درباره اينان نيز جارى مىشود.»13 يكى ديگر از اين احاديث، چنين است: »عياشى در تفسير خود از فضيل بن يسار نقل كرده است كه گفت: از ابوجعفر امام محمد باقرعليه السلام درباره اين روايت پرسيدم: »در قرآن آيهاى نيست، مگر اين كه ظهر و بطنى دارد و در آن حرفى نيست، مگر اين كه مرزى دارد و هر مرزى را آغازى است. پرسيدم: معناى اين سخنى كه هر آيهاى ظهر و بطنى دارد، چيست؟ مقصود از ظهر قرآن، تنزيل آن و مراد از بطن قرآن، تأويل آن است كه برخى از آن سپرى گشته و برخى از آن هنوز نيامده است. قرآن بسان خورشيد و ماه در حركت است، هر زمان كه چيزى از آن بيايد، تأويلش به وقوع مىپيوندد. خداوند تعالى فرموده است: و تأويلش را جز خدا و راسخان در علم كسى نمىداند ]آلعمران /147»[. روشن است كه حديث نخست مىخواهد تأكيد كند كه مصداق آيه، يك معناى كلى و فراگير را در اندرون خود نهفته دارد و هر زمان كه مصاديقى همانند اين مصداق از نو پديد آيد، اين معناى كلى نيز در طى زمان، تحقق مجدد مىيابد و اين همان چيزى است كه امامعليه السلام در حديث ديگر فرمود: »اگر قرآن در شأن گروهى خاص نازل شده بود، با ناپديد شدن آنان در پشت پرده زمان، قرآن هم نابود مىشد. ليكن قرآن بسان خورشيد و ماه و شب و روز همواره در حركت است، تا الگويى باشد براى نماياندن انديشه كلى مورد هدف قرآن، الگويى كه آيه درباره آن نازل شده است.« بنابراين، در اين جا دو معنا براى لفظ نيست؛ بلكه يك معناست كه در بستر زمان از گذشته تا حال استمرار داشته و در قالب خصوصيتى كه در تمامى مقاطع و افراد تجسم خواهد يافت، آينده را هم زير نظر دارد. در اين جا حديث ديگرى هست كه به شكل ديگرى به مسأله مىنگرد: »صدوق از پدرش، از على بن حكم، از محمد بن فضيل، از بشر وابشى، از جابر بن يزيد جعفى روايت كرده است كه گفت: از ابوجعفرعليه السلام درباره تفسير آيهاى سؤال كردم و او به من پاسخ داد. سپس بار دوم از او پرسيدم و او پاسخ ديگرى به من داد. گفتم: فدايت گردم. روز پيش درباره اين مسأله پاسخ ديگرى به من دادى؟ امام فرمود: قرآن بطنى دارد و آن بطن هم بطنى دارد و براى آن ظهرى است و براى اين ظهر هم ظهرى است. اى جابر، هيچ چيزى چون تفسير قرآن از عقل انسانها دورتر نيست. چه، آغاز آيه درباره چيزى است و پايان آن درباره چيزى ديگر و در عين حال، سخن پيوستهاى است كه معانى گوناگون از آن برداشت مىشود.»15 در آغاز چنين به نظر مىرسد كه اين حديث به تعدد معنا براى يك واژه اشاره مىكند، زيرا بر تعدد تفسير دلالت دارد و تأكيد مىكند كه ظاهر واژه، ظهرى دارد و باطن آن نيز باطنى. ليكن دقت در حديث مزبور نشان مىدهد كه اين حديث مىخواهد آيه را به لحاظ مدلول آن بررسى كند و نه به لحاظ واژگان آن، زيرا مىبينيم، برخى آيات درباره ابعاد مختلف يك مطلب سخنى مىگويد، ابعادى كه در مجموع مطلب را كامل مىكند. به عنوان نمونه، گاهى موضوع واحدى از يك بُعد به اخلاق ارتباط دارد، از بُعد ديگر به جامعه، از بُعد سوم به سياست و... . امرى كه به پژوهشگر اين امكان را مىدهد كه از چند بُعد به گونهاى سخن بگويد كه گويى هر كدام از اين ابعاد، معناى جداگانه آيه است و شايد مقصود امام از پيوستگى آيه، يگانگى معنا و از گونهگون پذيرى، تعدد ابعاد معنا باشد. بنابراين، ممكن است معنايى كه قرآن بدان نازل شده، معناى ديگرى را جذب كند، چنان كه اشارات آيه مىتواند اشاره ديگرى را به دنبال آورد. در پرتو آنچه گفته آمد، مىتوانيم به معناى تأويل دست يابيم. بنابراين، مقصود از تأويل، اراده غيرمعناى ظاهرى لفظ نيست؛ بلكه به دست آوردن معنايى است از طريق معناى وضعى لفظ كه در فرايند استعمال قصد شده است. در حديثى از امام باقرعليه السلام نقل شده است كه درباره اين سخن خداوند: «هر كس كسى را زنده بدارد چنان است كه گويى تمام مردم را زنده داشته است ]مائده /32[ فرمود: مقصود رهايى بخشيدن از سوختن و يا غرق شدن است. گفتم: كسى كه انسان را از گمراهى به راه راست سوق دهد چطور؟ فرمود: اين تأويل بزرگ آيه است.»16 در اين جا مقصود امامعليه السلام اين نيست كه مراد از زندگى، هدايت و مراد از مرگ، گمراهى است و يا اين كه هدايت و گمراهى دو معناى اضافى براى زندگى و مرگ، افزون بر معناى مادّى آنهاست، بلكه مراد اين است كه اگر به ارزش هدايت كه دعوتگران به سوى خدا بدان قيام مىكنند تا انسانها را از گمراهى نجات دهند، ژرف نگريسته شود، اهميّت آن از اهميّت نجات زندگى انسانها كمتر نيست. چه، دستاوردهاى هدايت در روح انسان و در سرنوشت هميشگى او، همان دستاوردهاى زندگى حقيقى است. پس اين معنا كه ارزش هدايت همسنگ ارزش زندگى است، مسألهاى است كه ما آن را استنباط مىكنيم، نه اين كه به معناى آيه باشد و يا از مفهوم موافق آن به دست آيد. در اين راستا به حديث برمىخوريم كه از امام باقرعليه السلام روايت شده، درباره اين سخن خداوند: «پس بايد انسان به خوراكش بنگرد ]عبس /24] راوى گفت: پرسيدم: خوراك او چيست؟ امام فرمود: دانش او كه آن را از كسى كه بايد فراگيرد، فرامىگيرد.»17 روشن است كه دانش نمىتواند معناى واژه خوراك ]= طعام[ در اين آيه باشد، حتى اگر ما تصور كنيم كه افزون بر خوراك تَنْ، براى خرد نيز غذايى وجود دارد، زيرا آيات ديگر تأكيد مىكند كه مراد از اين واژه همان غذاى مادّى است كه از گياهان به دست مىآيد، چنان كه خداوند فرموده است: »ما آن را به صورت بارشى فرو ريختيم، آنگاه زمين را با شكافتنى شكافتيم. پس در آن دانه رويانديم. و انگور و سبزى، و زيتون و درخت خرما. و باغهاى انبوه و ميوه و چراگاه. تا ]وسيله [استفاده شما و دامهايتان باشد«.18 روشن است كه اين آيات با اين ديدگاه كه واژه طعام در اين جا به معناى دانش باشد سازگارى ندارد، ليكن امامعليه السلام خواسته معناى دانش را از واژه طعام استفاده كند. از آن رو كه اين واژه - در جمله اشاراتش - به بعد معنوى غذا اشاره مىكند كه يك نعمت الهى است و بيش از نعمتهاى مادّى الهى كه بدن را تغذيه مىكند، ارزشمند است. از اين رو، بررسى اين گونه شيوه الهامگيرى از قرآن را در تفسير، ضرورى مىبينيم؛ زيرا اين همان شيوهاى است كه موجب مىشود انسان از يك آيه - با توجّه به طبيعت اهداف و مقاصد آن - به جهانهايى ديگر رهگشايد و آيه قرآن در چهارچوب قوانين كلى اسلامى و زبان عربى به افقهاى بيشترى رهيابد و دامنه آن گسترده شود. اين شيوه همان چيزى است كه ما از تصوير مادى به تصوير معنوى و از تجربه تاريخى جامعهاى كه قرآن در آن فرود آمد و مشكلات و چالشها و مسائل آن را چارهجويى كرد، به تجربه نوينى كه ما در آن با چالشها و مشكلات عينى رويارو هستيم منتقل كند، امرى كه افزون بر ويژگىهايى چون وضع قوانين، راهنمايى، اندرز دادن و امثال آن، ويژگى پويايى را نيز به قرآن مىبخشد. در پرتو آنچه گفته شد مىتوانيم در برابر روايات بسيارى كه از امامانعليهم السلام روايت شده و برخى از آيات قرآن را به اهل بيتعليهم السلام تفسير مىكند، درنگ كنيم، تا دريابيم كه برخى از اين آيات ويژه آنان است نظير آيه «تطهير»19 و آيه «المودة فى القربى« (شورى /23) در حالى كه برخى ديگر عامّ است، ليكن اهل بيتعليهم السلام مصداق و الگوى كامل آن مىباشد همانند آيه «الرّاسخون فى العلم» (آل عمران /7) و آيه «لكل قوم هاد» (رعد /7) و آيه «فاسئلوا اهل الذكر« (نحل 43) و آيه «و من عنده علم الكتاب» (رعد /43) و آيه «و كونوا مع الصادقين» (توبه /119) و آيه «ثمّ اورثنا الكتاب الّذين اصطفينا من عبادنا.» (فاطر /39( هر چند برخى از آيات در موارد خاص درباره اهل بيتعليهم السلام نازل شده و اسباب نزول ويژهاى دارد، اما در عين حال، مسألهاى كه در آن آيات مطرح شده، از اين آيات آغاز گرديده، به سمت و سوى كليت و شمول امتداد مىيابد، چنان كه در آيه مباهله مىبينيم كه مورد اين آيه، اهل بيتعليهم السلام است و آنان عبارتند از: حسن و حسينعليهما السلام در عنوان «ابنائنا»، حضرت زهراعليها السلام در عنوان «نسائنا» و امام على امير المؤمنين عليه السلام در عنوان «انفسنا». همان گونه كه خداوند فرموده است: »پس هر كه در اين باره پس از دانشى كه تو را ]حاصل[ آمده، با تو محاجّه كند، بگو: بياييد پسرانمان و پسرانتان و زنان ما و زنانتان و ما خويشان نزديك و شما خويشان نزديك خود را فراخوانيم؛ سپس مباهله كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم .»20 ليكن اين آيه يك خط كلى براى مباهله ترسيم كرده است كه همه مواردى را كه مسلمانان بدان نياز پيدا كنند در برمىگيرد. همچنين اين معنا را در سخن ديگر خداوند نيز مىبينيم: »ولىّ شما تنها خدا و پيامبر اوست و كسانى كه ايمان آوردهاند: همانند كسانى كه نماز برپامىدارند و در حال ركوع زكات مىدهند.»21 در روايت مشهور كه به اسنادى چند روايت گرديده، آمده است كه اين آيه درباره امام علىعليه السلام نازل شده، اما در عين حال، معناى مطرح در اين آيه با همان شكلى عالى در قالب كلى بيان گرديده تا همه متوليان امور مسلمانان را در برگيرد و لذا آيه به شكل جمع آمده، نه مفرد؛ به گونهاى كه همه امامانى را كه از نسل امام علىعليه السلام هستند دربرمىگيرد. همينطور سبك ياد شده را در اين سخن خداوند مشاهده مىكنيم: »و به ]پاس[ دوستى [خدا[ بينوا و يتيم و اسير را خوراك مىدادند. ما براى خشنودى خداست كه به شما مىخورانيم و پاداش و سپاسى از شما نمىخواهيم.»22 اين آيات در شأن على و فاطمه عليهما السلام نازل شده و اين دو بزرگوار را نقطه آغاز قرار داده است تا از آن جا خط پهناورى را براى كسانى ترسيم كند كه با همان روحيه اخلاص نسبت به خدا، ترس از او، دوستى براى او، و از خودگذشتگى درباره بندگان يتيم و بينوا و دربند او، در اين خط حركت مىكنند. اين چنين، مىبينيم كه قرآن كريم در محدوده ويژگىهاى تاريخى مورد نزولش از حركت بازنمىماند؛ بلكه امتداد مىيابد تا تمامى نمونههاى زنده را در بستر زمان فراگيرد. چنان كه قرآن در مفاهيم كلى خود به تحرّك و پويايى عينيت اجتماعى در مسائل حق و باطل، مشروعيت و عدم مشروعيت، نگاه مىكند تا نشانهاى باشد براى تشخيص راه راست از راه كژ در واقعيت جامعه اسلامى كه در فاصل زمانى دورى پس از آغاز نزولش به وجود آمده است و تا از طريق مرحله پيشين، درباره مرحلهاى نوين مشابه آن سخن بگويد و بدن ترتيب انسانها را به سمت نمادهاى حق رهنمون گردد و به وسيله معرفى و طرد نمادهاى باطل در گذشته، از سمبلهاى باطل در آينده دورشان سازد، زيرا قرآن نمايانگر حقيقت گستردهاى است كه در آينده، سرتاسر زمان را در برمىگيرد و بر فراز آن اوج مىيابد. بنابراين، ما در تفسير قرآن نياز نداريم كه از محدوده قواعد رايج زبان عربى بيرون رويم و يا به خاطر تكيه بر اين يا آن حقيقت، يا اين سمبل مشروع حق، آن را از مسائل كلى دور سازيم، چه، خطوطى پراكنده در قرآن و نيز نمونههاى زنده و پويايى كه در درون آن وجود دارد، به ما اين امكان را مىدهد كه در عالم استدلال به خواستههاى مان دست يابيم. 1. يوسف /2. 2. فصلت /3. 3. زمر /28. 4. شعراء /195-193. 5. نور /46. 6. انعام /55. 7. نساء /26. 8. بقره /266. 9. بقره /242. 10. آل عمران /103. 11. بقره /187. 12. بقره /221. 13. مجلسى، محمد باقر، بحارالانوار الجامعة لدرر اخبار الائمة الاطهار، بيروت، داراحياء التراث العربى، چاپ اول، سال 1412 هـ 55/89، باب 8، روايت 14. 14. همان، 61/89، باب 8، روايت 47. .15 همان، 59/89، باب 8، روايت 37. 16. همان، 20/2. باب 14، روايت 38. 17 - عبس /32-25. 18 - احزاب /33. 19 - آل عمران /61. 20 - مائده /55. 21 - انسان /9-8.
مقدمه : خداوند سبحان برای رسیدن انسانها به تکامل بسترهای مناسبی رادر اختیار آنها قرار داده است به گونه ای که هم در درون وجودآدمی و هم در بیرون وجود آنها برایشان هادیانی قرار داده تا بتوانند باوسیله آنها به عالیترین مراحل انسانی دست یابند . پیامبران بیرون که فرستادگان حق اند وپیامبر درون که عقل آدمی است هر دو روشنگر راه سعادت انسانها هستند و در پی اینند تا انسان به عنوان گل سرسبد نظام آفرینش راه کمال را به سهولت بپیماید واز نردبان رشد ومعنویت به سرعت بالا رود تابه سرچشمهٔ انسانیت که همان بندگی محض در پیشگاه حضرت حق است دست یابد . از آنجا که هدف بسیار والا وبا اهمیت است خداوند متعال در مراحل مختلف انسانها را راهنمایی می کند تا دچار لغزش نشوند بنابراین با وسایل مختلف ارشادهایی الهی شامل حال بشر می شود . زیرا خداوند بسیار مهربان است واساس کار او ایجاد اسبابی است که موجبات تکامل انسانها رافراهم می آورد و حال این خود انسان است که باید هر چه بیشتر به این وسایل تمسک کند ودور شدن او از این اسباب و وسایل باعث دور شدن اواز خداوند متعال می شود . چنانکه خداوند متعال در آیه شریفه می فرماید : «یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله وابتغوا الیه الوسیله »[1] ای کسانی که ایمان آورده اید از خدا بپرهیزید و تقوا پیشه سازید و وسیله ای برای نزدیک شدن به او بجو ئید . وبا توجه به عدم تغییرکلمه وسیله اطلاق آن شامل هر چیزی می شود که صلاحیت نزدیک کردن انسان به پیشگاه خداوند متعال را دارد . مانند نماز وروزه ، زکات ، حج و....یکی از این اسباب و وسایل که باعث نزدیکی وقرب مابه خدا می شود و همچنین باعث باز شدن گره های مادی میگردد استمداد جستن یا متوسل شدن به پیامبران و اولیای الهی است . لذا در تفسیر وسیله مفسرین وعلمای فریقین گفته اند که مراد از وسیله و یکی از مصادیق بارز آن توسل به انبیاء واولیاء الهی است . چنانکه ابن حجر مَکی در تفسیر آیه شریفه در کتاب خود می نویسد :امام شافعی پیشوای اهل سنت به اهل بیت پیامبر اکرم (ص) توسل می جست و چنین می گفت : آل النبی ذریعتی و هم الیه وسیلتی ارجوبهم اعطی غدا بید الیمین صحیفتی[2] خاندان پیامبر وسیله من اند وآنها در پیشگاه اوسبب تقرب من هستند امیدوارم به سبب آنها فردای قیامت نامه عمل من به دست راست من سپرده شود .
از این رو هنگام دعا ، خداوند را به حق بندگان صالح وآبرومند درگاه او قسم می دهیم ویا از اولیا ومقربان درگاه الهی می خواهیم که برای ما در درگاه الهی دعا کنند. واژه توسل : وازه توسل در لغت به معنی مدد جستن از وسیله برای نیل به مقصود است آدمی برای رسیدن به حوائج مادی و معنوی خود باید به اسباب و واسطه های فیض متوسل شود . با توجه به این معنی توسل یعنی استفاده از اسباب و وسایلی که لازمه زندگی انسانی است در جهانی که بر آن قانون اسباب و مسببات حاکم می باشد . مقصود از توسل در اصطلاح مسلمانان کمک جستن به اولیاء خدا و صاحبان مقام عصمت و ویژگان درگاه ربوبی بمنظور بر آمدن نیازها است . جایگاه توسل دربین فریقین : همهٔ علمای اسلام اصل مسئله توسل راقبول دارند و معتقدند که انسان برای رسیدن به نیازهای دنیوی واخروی خودباید متوسل شود و این توسل می تواند به مقدساتی مانند قرآن کریم ، خانه خدا مکه ، ملائکه الهی همچنین بندگان مطیع وصالح خدا مانند انبیاء واوصیاء،مومنان وعالمان وشهداء و... باشد. هر چند عده ای از علماءاهل سنت توسل به اهل بیت رسول (ص) را شرک می دانند ولی نوعی اتفاق در اصل مسئله توسل وجود دارد . وحتی نمونه هایی از توسل جستن را در منابع خود آورده اند که در اینجا به برخی از این نمونه ها در منابع شیعه و سنی می پردازیم . امام موسی کاظم (ع) فرمودند : هرگاه حاجتی به درگاه خداوند داشتی چنین بگو : « اللهم انی اسلک بحق محمد و علی وفاطمه والحسن والحسین ....یعنی خدایا بحق محمد وعلی وفاطمه وحسن وحسین و .... تو را می خوانم به درستی که نزد تو شأن ومنزلت والایی دارند پس بحق این منزلت ورتبه از تو می خواهم بر محمد وآل او درود فرستی وحاجت مرا برآورده سازی»[3] رسول خدا(ص) فرمودند:خداوند عزوجل می فرماید:ای بندگان من گرامی ترین خلق و پر فضیلت ترین آنان نزد من محمد وفاطمه وبرادرش علی و امامان بعد از وی هستند . اینان وسیله ها به سوی من می باشند هر کس حاجتی دارد ونفعی را طالب است و یا دچار حادثه ای سخت و زیانبار گشته و بر طرف شدن آن رامی خواهد مر ابه محمد وآل طاهرینش بخواند تا به نیکوترین وجه حاجت او را بر آورم .[4] انس بن مالک(لعنت الله الیه) می گوید : روزی که فاطمه بنت اسد فوت کرد پیامبر(ص) دستور داد قبری راحفر کردند آنگاه خود حضرت وارد قبر شدند ودر آن خوابیدند و چنین دعا فرمودند که :« الهم اغفرلای فاطمه بنت اسد و وسع علیها مر خلها بحق نبیک والانبیاء الذین من قبلی» خدایا مادرم فاطمه بنت اسد را بیامرز و جایگاه اوراوسعت بخش بحق پیامبرت وپیامبران قبل از من .[5]
عثمان بن حنیف (لعنت الله الیه)می گوید: روزی در محضر رسول خدا(ص) بودم حضرت به شخصی که مشکل خود را به ایشان عرضه می کرد شیوة دعا وتوسل را چنین تعلیم فرمودند : برو وضو بساز و دورکعت نماز بخوان وپس از بجا آوردن نماز خداوند را با این جملات بخوان :« الهم انی اسالک و اتو به الیک بنبیک نبی الرحم یا محمد انی اتوبه بک الی ربی فی حاجتی لتقضی ، اللهم شفعه فی »[6] ، بار خدایا از تو درخواست می کنم و به توروی می آورم به پیامبرت پیامبر رحمت ، ای محمد من بحق تو به سوی خدایم روی آورده ام تا حاجتم بر آورده شود خدایا پیامبرت را در مورد من شفیع قرار ده . در منابع و مدارک معتبر اهل سنت آمده است : هر گاه قحطی و خشکسالی پیش می آمد ، عمر( لعنت الله الیه) از طریق توسل به عموی پیامبر(ص) عباس طلب باران می کرد و می گفت : «هذا والله الوسیله الی الله و المکان منه» به خدا سوگند عباس وسیله به درگاه الهی و دارای قرب ومنزلت نزد او است و « اللهم انا نتوسل الیک بعمّ نبینا فاسقنا » خدایا ما رابه وسیله عموی پیغمبرتان به تو روی می آوریم پس سیرابمان کن .[7] و یا در بعضی مدارک دیگر آمده که می گفت :اللهم انا نستستیک بعمّ نبیک و نستشفع الیک بشیبه [8] (خدایا ما به وسیله عموی پیامبرت از تو باران می خواهیم و روی سفید او را بدرگاه تو شفیع می آوریم ). قرآ ن و مسئله توسل : در مکتب روح بخش اسلام مسئله توسل از جایگاهی بس والا برخوردار است وریشه در اصل اعتقادی امامت دارد . شیعه معتقد است که یک مسلمان باید در همۀ برنامه های فردی واجتماعی از معصوم رهنمود بگیرد و از این راه با خدا و مردم ، رابطه برقرار سازد و الا از مسیر مستقیم خارج می شود . همانطور که در مقدمه بحث گفته شد ریشه قرآنی توسل از وسیله است یعنی واسطه قرار دادن چیزی از روی میل و رغبت . [9] چنانکه در قرآن می خوانیم « یا ایها الذین امنوا و اتقوا الله وابتغوا الیه الوسیله »4 ( ای مومنان تقوای الهی پیشه کنید وبرای رهیابی به سوی او وسیله بیابید). که در حدیث قدسی وسیله به پیامبر و اهل بیت علیهم السلام تفسیر شده چنانکه می فرماید : حضرت زهرا(س) نیز در خطبۀ معروفشان فرمودند : « نحن وسیلَتهُ فی خلقه » ( ما وسیلهٔ خدا در میان آفریدگانش هستیم ) . در این آیه خداوند متعال تصریح دارد که مومنان باید باتقوا پیشگی و با تمسک به وسیله به درگاه الهی راه یابند که با وسیله قرار دادن اولیای الهی فضل و رحمت و مغفرت او را به سوی خود جلب کنند و این خود یک قانون کلی در نظام هستی است . اندیشمند شهید مرتضی مطهری در این باره می نویسد : «امکان ندارد هیچ یک از جریانهای رحمت پروردگار بدون نظام انجام گیرد به همین دلیل مغفرت پروردگار هم باید از طریق نفوس کملّین وارواح بزرگ انبیاء و اولیاء به گنهکاران برسد و این لازمۀ نظام داشتن جهان است به همان دلیلی که رحمت وحی بدون واسطه انجام نمی گیرد و همه مردم از جانب خدا به نبوت بر انگیخته نمی شوند و هیچ رحمت دیگر هم بدون واسطه واقع نمی شود رحمت مغفرت هم بی واسطه ممکن نیست تحقق پیدا کند وقتی کسی وجود مغفرت خدا را بپذیرد ، مبانی محکم عقلی ، او را ناچار می سازد که بگوید جریان مغفرت باید از مجرای یک عقل کلی یا یک نفس کلی یعنی عقل و نفسی که دارای مقام ولایت کلیه الهیه است صورت گیرد امکان ندارد که فیض الهی بیرون از کانون و حساب به موجودات برسد»[10] البته آیات بسیاری در قرآن شریف وجود دارد که اشاره به جایگاه خطیر واسطه فیض الهی دارد که بعنوان نمونه به چند آیه می پردازیم . 1) بعد از آنکه برادران حضرت یوسف از کرده خود در قبال برادر پشیمان شدند نزد پدر آمدند واز او چنین در خواست کردند : « قالوا یا ابانا استغفر لنا ذنوبنا انا کنا خاطئین »[11] ، ( گفتند ای پدر برای گناهان ما از خدا آمرزش بخواه که در حقیقت ما خطا کردیم ) . 2) حضرت ابراهیم (ع) پدر خوانده یا عموی خویش آزر را که از مشرکان بود به توحید دعوت می کرد وحتی به او وعده داد اگر از آیین بت پرستی دست بکشد و در زمره موحدان در آید برای گناهان او از خواوند متعال طلب آمرزش کند زیرا خداوند نسبت به او مهربان است چنانکه می فرماید : « قال سلام علیک ساستغفرلک ربی انه کان بی حفیّا »[12] ( سلام بر تو به زودی من از خدایم برای تو آمرزش می طلبم که او با من بسیار مهربان است ) . 3) خداوند متعال به رسول خدا(ص) نیز می فرماید : « ولوانهم اذا اظلموا انفسهم جاوک فاستغفروا الله و استغفر اهم الرسول لوجدوا الله توابا رحیما »[13] ، ( اگر آنان ، وقتی به خویشتن ستم کردند نزد تو آیند و از خدا طلب بخشش کنند و نیز برایشان طلب آمرزش نمایی ف قطعا خدا را توبه پذیر ومهربان خواهند یافت ). همه این آیات وآیاتی از این دست در قرآن کریم اشاره به جایگاه واسطه فیض الهی یا همان مسئله توسل دارد .
حکمت توسل : از انچه گذشت بخوبی دانسته می شود که توسل یکی از راههای نزدیکی به بارگاه قرس الهی است که از جانب پروردگار عالم به بندگانش عطا شده است . و این خود حکمتی دارد که ما به حکمتهای تشریع توسل اشاره ای می کنیم . 1) بسیاری از بندگان خداوند سبحان از پیدا کردن راههای صحیح ارتباط با خدا عاجزند و اگر انسان از سوی شخصی آگاه و راهبر هدایت نشود احتمال هدایت و راهیابی او بسیار ضعیف خواهد بود هر چند که خود تمایل زیادی داشته باشد و همة کوشش خود رانیز در این مسیر به کار گیرد از این رو باید به دامن اولیاء خدا چنگ زد و با گرفتن برنامه های صحیح قدم در راه نهاد و به مدد آنها به سر منزل مقصود که تقرب در گاه الهی است نائل آمد . 2) مقربان آستان الهی از دمی کبرایی و نفسی قدسی بر خوردارند وچونان جایگاهی نز د خداوند متعال دارند که همة خواسته هایشان نزد خداوند مستجاب می شود وبا توبه به جنبه انسانی و عاطفی آنها که به همنوعان خود دارند تر حم می کنند لذا واسطه قرار گرفتن آنها سبب می شود که میان خدا و بندگان گنهکارشپیوند بر قرار شود و اینان به طرفه عینی از رحمت و مغفرت الهی بر خوردار گردند . البته هر چند ولی خدا از مقام بالاتری برخوردار باشد متوسل شدن به او کارآمدتر خواهد بود به گونه ای که دامنه توسل در این دنیا به شفاعت در آخرت کشیده خواهد شد .
(إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ وَأَعَدَّ لَهُمْ عَذَاباً مُّهِيناً).(۱)آنها كه خدا و پيامرش را آزار مىدهند، خداوند آنان را از رحمت خود در دنيا و آخرت دور ساخته و براى آنها عذابخوار كنندهاى آماده كرده است. اساساً چه ضرورتى دارد كه ما اين مناسبتها را تكريم نماييم؟ چرا در اين گونه مناسبات پيرامون شخصيّتهاى مربوط سخن مىگوييم؟ به چه دليل لازم است تا اين حضرات را بشناسيم و نسبت به جايگاه آنان معرفت حاصل نماييم؟ نكتة قابل توجّه كه مىتواند، پاسخ به اين سؤال را روشن كند، اين است كه به همان دليلى كه معرفت خداوند، لازم است، به همان دليل و برهانى كه ما بايد نسبت به ذات اقدس ربوبى و توحيد معرفت داشته باشيم، به همان دليل بايد نبوّت را بشناسيم و به نبى معرفت پيدا كنيم، به همان دليل بايد به مقام ائمّه (ع) آگاهى كافى و لازم داشته باشيم. همة اين سخنان به سلسله مباحثى كه درگذشته بيان شد باز مىگردد. خداوند متعال فعّال ما يشاء جهان خلقت و آفرينش است و حضرات معصومين(ع)وسائط فيض جارية الهيّه و قادر بر هر نوع تصرّفى در عالم تكوين هستند. لذا ما بايد مقتدرين و متصرّفين در عالم خلقت و تكوين را بشناسيم. نكتة ديگر كه براى سعادت دنيوى ما و دسترسى به راه راست و بازشناسى حقّ از باطل ضرورت دارد، اين است كه كسانى كه حقّ در وجود آنها متبلور است،كسانى كه رضاى آنها رضاى حقّ است و سخط و خشم آنها، خشم ذات اقدسذوالجلال است، كسانى كه اطاعت آنها اطاعت خدا است وكسانى كه عصيان آنها عصيان خدا است، بايد مورد شناسايى قرار گيرند. مقام حضرت زهرا (س)بالاتر از عصمت: اين كلام رسول اللَّه(ص)را مكرّر شنيدهايد: «إنّ اللَّه يرضى لرضا فاطمة ويغضب لغضبها»(2). خداوند به رضاى فاطمه(س)خشنود مىشود و به خشم فاطمه(س)غضبناك مىگردد. از اين كلام روشن مىگردد كه مسألة، فوقِ مقام عصمت است. زيرا عصمت، يعنى انسان تمام خواستهها و خواهشهاى خود را متناسب با خشم و رضاى خداوند قرار دهد. اگر كسى به رضاى خدا خشنود گردد و به خشم خدا غضبناك گردد، داراى مقام عصمت است. امّا جايگاه فاطمه زهرا (س) بالاتر ازعصمت است. زيرا خدا به رضاى فاطمه (س)خشنود و به خشم فاطمه (س)خشمگين مىگردد. شناخت و معرفت به مقام فاطمه (س)، بالاتر از توان عقل و درك ماست. رسول اللَّه(ص)مىفرمايند: «إنّما سميّت فاطمة لأنّ الخلق فطموا عن معرفتها»(3). ايشان به نام فاطمه نامگذارى شدند زيرا مخلوقات از شناخت ايشان عاجزند. به اين سخن رسول اللَّه (ص) خوب عنايت كنيد كه چرا فاطمه I فاطمه نام گذارى نمودم؟ زيرا همة آفرينش از شناخت ايشان عاجز هستند.پيامبر(ص)در اين روايت نفرمودهاند انسانها از معرفت ايشان عاجز هستند. بلكه مىفرمايند: تمام آفرينش از درك مقام او عاجز هستند. يعنى جبرئيل امين كه ناموس وحى است او نيز نمىتواند فاطمه (س)را بشناسد. ميكائيل و اسرافيل وعزرائيل و همة انبياء عظام الهى از درك معرفت فاطمه زهرا (س) عاجز هستند. خلق به معناى هر موجودى است كه آفريده شده است. هنگامى كههمراه با «ال» مىشود، حالت جمع در آن تقويت مىگردد و تعميم را مىرساند.به عبارت ديگر «خلق» همراه با «ال» تمام مخلوقات را شامل مىگردد. روايت مفصلىّ را مرحوم مجلسى(ره) در باب معاد از مجموعه نفیس بحار الانوار نقل نموده است. توصيه مىكنم، آقايانى كه به اين كتاب دسترسى دارند مراجعه نموده تمام روايت را ملاحظه نمايند. رسول اللَّه (ص)به حضرت فاطمه (س)مىفرمايند: «إذا استقرّ أولياء اللَّه في الجنّة زارك آدم و من دونه من النبيين»(4). آنگاه كه اولياى الهى در بهشت جاى گيرند، آدم و تمام انبياى پس از ايشان به زيارت تو خواهند آمد. اين چه مقام با عظمتى است كه تمام انبياء الهی در سراى جاويد به صف مىايستند تا فاطمه(س) را زيارت كنند. اين چه مقامى است كه خداوند به دردانة آفرينش اعطا كرده است. روايات فراوانى در رابطه با علوّ مقام حضرت فاطمه(س)وجود دارد. تواتر، كثرت و تنوّع اين دست روايات به حدى است كه ما را به يقين مىرساند كه درك جايگاه ايشان فراتر از توان عقل قاصر بشريّت مىباشد. داستان خلقت حضرت فاطمه(س): همه مصادر و منابع روايى اعم از شيعه و سنّى داستان آفرينش حضرت فاطمه (س) را نقل نمودهاند. ما صدر اين روايت را از زبان امام صادق (ع) و بقيّة روايت را از منابع عامّه نقل مىنماييم. اين روايت صحيحه بوده، هيچ مناقشهاى در سند آن نيست و مىتوان بر اساس آن فتوى داد. امام صادق(ع)مىفرمايند: «كان النبيّ يكثر تقبيل فاطمة فعاتبته على ذلك عايشة فقالت: يا رسولاللَّه إنّك لتكثر تقبيل فاطمة»(5). پيامبرr بسيار فاطمه(س) را مىبوسيد. عايشه ايشان را سرزنشكرد و گفت: اى رسول خدا(ص) تو فاطمه(س)را زياد مىبوسى. ادامة روايت را از مصادر اهل سنّت نقل مىكنيم. سيوطى در درّ المنثور(6)و طبرانى در معجم(7) و... نقل نمودهاند كه پيامبر (ص)در پاسخ به سرزنش عايشه(لعنه الله علیه) چنين فرمودند: «لمّا اُسرى بى إلى السماء اُدخلت الجنّة فوقعت على شجرة من أشجار الجنّة لم أرفي الجنّة أحسن منها ولا أبيض ورقا ولا أطيب ثمرة فتناولت ثمرة من ثمراتها فأكلتها فصارت نطفة في صلبى فلمّا هبطت إلى الأرض واقعت خديجة فحملت بفاطمة فإذا أنا اشتقت إلى ريح الجنّة شممت ريح فاطمة». در معراج(8) مرا به بهشت وارد كردند. در ميان درختان بهشت به درختى برخورد كردم كه به نيكويى آن و درخشش برگهايش و پاكيزگى ميوه هايش مانند آن نديدم. از ميوة آن خوردم كه تبديل بهنطفهاى گرديد و بعد از بازگشت در رحم خديجه (س)قرار گرفت وايشان به فاطمه(س) باردار شد. پس هر گاه مشتاق بوى بهشت مىشوم، بوى فاطمه (س) را استشمام مىكنم. به اين روايت كه بسيارى از منابع مورد اعتماد اهل سنّت آن را نقل نمودهاند، دقّت كنيد. رسول اكرم (ص)در معراج به بهشت مىروند. اوّل شخص عالم خلقت و آفرينش در أرفع ملك اللَّه يعنى بهشت، از افضل ميوههاى بهشتى تناول مىكنند و نطفه فاطمه (س)متكوّن مىشود. تناسب بين روح و جسد بر اساس آيات كريمة قرآن بين جسد و روح تناسب وجود دارد. قرآن در مورد خلقت آدم مىفرمايد: )فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي((9). وقتى گل انسان را تسويه و تنظيم نمودم (و قابليّت دريافت فيض را پيدا كرد) آنگاه از روح خود در آن دميدم. )لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ((10). انسان را در بهترين شكل و متناسبترين صورت خلقت نموديم.(هيچ مخلوقى در عالم خَلقاً وخُلقاً احسن از انسان نمىباشد.) كلمة (فسوّاها)كه در برخى آيات و روايات آمده يعنى بطور منظّم ومرتب به گونهاى كه هر چيز در جاى خود قرار گرفته باشد. بعد از اين تسويه وتعديل قابليّت دريافت فيض محقّق مىگردد و خداوند از روح خود در آن مىدمد،زيرا پس از آمادگى جسد، خداوند روح را در انسان مىدمد. هر نوع جسدى قابليّت دريافت فيض خاص الهى را ندارد. به عبارت ديگر برخى از موجودات قابليّت پذيرش روح انسانى را ندارند. با توجّه به مقدّمهاى كه بيان شد به اين نكته دست مىيابيم: جسم و جسدى كه اساس و ماهيّت آن را مواد اين دنيا تشكيل مىدهد،استعداد و قابليّت دريافت روح اللَّه را پيدا مىكند و خداوند روح خود را در آن مىدمد. حال اگر ريشه و ماهيّت جسم و جسدى برترين ميوههاى بهشتى باشد،اين چنين جسدى قابليّت دريافت چگونه فيضى را خواهد داشت و چه روحى را دريافت خواهد نمود؟ دانسته شد كه اساس جسم حضرت زهرا (س)از برترين ميوههاى بهشت است پس جسم ايشان با تمام اجسام اين دنيا متفاوت است و در نتيجه روحى هم كه در اين جسد دميده مىشود نسبت به سايرين تفاوت خواهد داشت. به همين دليل پيامبر r مىفرمايند: همه خلق از درك و شناختِ جايگاه او عاجز هستند. جابر ابن يزيد جعفى كه از اصحاب سرّ ائمّه(ع) است، مىگويد: از امامصادق (س)سؤال كردم چرا فاطمه زهرا (س)، زهرا ناميده شدند؟ فرمودند: «لأنّ اللَّه عزّوجلّ خلقها من نور عظمته، فلمّا أشرقت أضاءت السماوات والأرض بنورها، وغشيت أبصار الملائكة وخرّت الملائكة للَّه ساجدين وقالوا: إلهنا وسيّدنا، ما هذا النور؟ فأوحى اللَّه إليهم: هذا نور من نورى وأسكنته في سمائي، خلقته من عظمتى اُخرجه من صلب نبىّ من أنبيائي اُفضّله على جميع الأنبياء واُخرج من ذلك النور أئمّة يقومون بأمري يهدون إلى حقّي وأجعلهم خلفائي في أرضي بعد انقضاء وحيى»(11). زيرا خداوند فاطمه زهرا (س) را از نور عظمت خويش خلقت نمود، هنگامى كه اين نور در جهان آفرينش تابيدن گرفت، تمام آسمانها و زمين را روشن نمود، چشمان ملائكه در اثر تلألؤ اين نور بسته شد و در پيشگاه خداوند به سجده افتادند و از خداوند سؤال نمودند: اى پروردگار ما، اين نور چيست؟ خداوند به آنان وحى نمود: اين نور، از نور من است كه در آسمانها آنرا جاى دادم و اين نور از عظمت من آفريده شده است. اين نور را از صلب پيامبرى كه بر همة پيامبران برترى دادهام، خارج مىنمايم و از آن نور، امامانى را كه به امر من قيام مىكنند و به سوى حق هدايت مىنمايند را خارج مىكنم و ايشان را آنگاه كه وحى از مردم قطع گردد، جانشينان خود در زمين قرار مىدهم. پس فاطمة زهرا (س) از نور عظمت خداوند خلقت شده و جسد ايشان ازميوههاى بهشتى تشكيل يافته و برترين مخلوق خداوند، واسطة انتقال آن نور به اين جسد مىباشند. امّا چنين موجودى با اين همه عظمت براى چه به دنيا آمده است و در آخرت چه خواهد كرد؟ امام صادق (ع) روايتى را از پيامبر (ص) نقل مىفرمايند: «قال رسول اللَّه: خُلق نور فاطمة قبل أن تخلق الأرض والسماء فقال بعض الناس: يا نبيّ اللَّه فليست هي إنسيّة؟ فقال: فاطمة حوراء إنسيّة. فقالوا:يا نبيّ اللَّه كيف هي حوراء إنسيّة؟ قال: خلقها اللَّه عزّوجلّ من نوره قبل أن يخلق آدم إذ كانت الأرواح. فلمّا خلق اللَّه عزّوجلّ آدم عرضت على آدم.قيل يا نبيّ اللَّه وأين كانت فاطمة؟ قال: كانت في حقّة تحت ساق العرش.قالوا يا نبيّ اللَّه فما كان طعامها؟ قال: التسبيح والتقديس والتهليلوالتمجيد»(12). امام صادق (ع) از پيامبر گرامى اسلام (ص)نقل فرمودند كه: نور فاطمة زهرا (س) قبل از خلقت آسمانها و زمين خلق گرديد. بعضىاز حاضرين عرض كردند: اى رسول خدا آيا او انسان نيست؟ حضرت فرمودند: فاطمه (س)حوريهاى انسان نما است. آنان گفتند: اى رسول خدا! چگونه او حوريهاى انسان نما است؟ حضرت فرمودند:خداوند عزّوجلّ او را از نور خويش قبل از خلقت آدم آنگاه كه ارواح وجود داشتند خلق نمود. هنگامى كه آدم توسّط خداوند خلق گرديد نور فاطمه(س) به آدم عرضه گرديد. آنان مجدّداً سؤال كردند: در اين هنگام فاطمه (س) در چه جايى قرار داشت؟حضرت فرمودند: او در صندوقچهاى زير ساق عرش الهى قرار داشت. آنان گفتند: اى رسولخدا (ص) طعام او در آن هنگام چه بود؟حضرت فرمودند: تسبيح، تقديس، تمجيد وتهليل ذات اقدس ربوبى. عبادت حضرت زهرا (س): در پايان اين روايت رسول اللَّه(ص)مىفرمايند: غذاى فاطمه (س)در عالم بالا قبل از هبوط به اين عالم، تسبيح و حمد الهى بوده است. بيان اين مسأله شايد ارتباط بين تسبيحات خاصّ حضرت زهرا (س) و جايگاه ايشان را روشن گرداند. فاطمهاى كه در قائمه عرش الهى به وديعت نهاده شده و طعام اوتسبيح گفتن است، معلوم است كه آنقدر در محراب عبادت مىايستد كه زانوان مباركش متوّرم مىگردد: «ما كان في هذه الاُمّة أعبد من فاطمة I كانت تقوم حتّى تورّم قدماها»(13). در اين امت كسى عابدتر از فاطمه زهرا (س)نبود. ايشان آنقدر به عبادت مىايستادند تا پاهايشان متورّم مىگرديد. عبادتهاى فاطمه زهرا (س)حكايت از آن دارد كه ايشان از اصل خويش يعنى همراهى با ذكر خداوند در ساية عرش الهى جدا نگرديدهاند. ديگر روايات جلوههاى ديگرى از شخصيّت والاى ايشان را نمايش مىدهند. حضرت امام صادق(ع)فرمودند: «فمن عرف فاطمة حقّ معرفتها فقد أدرك ليلة القدر»(14). اگر كسى فاطمه(س) را درست بشناسد شب قدر را درك نموده است. امام صادق (ع)در روايت ديگرى فرمودند: «هى الصديقة الكبرى وعلى معرفتها دارت القرون الاولى»(15). او صديقة كبرى است و گردش روزگاران گذشته بر اساس شناخت جايگاه ايشان بوده است. حضرت زهرا(س) پارهاى از وجود رسول خدا(س) : « خرج رسول اللَّه(ص) وهو آخذ بيد فاطمة فقال: من عرف هذه فقد عرفها ومن لم يعرفها فهي فاطمة بنت محمّد، وهي بضعة منيّ وهي قلبي وروحي التي بين جنبىّ فمن آذاها فقد آذاني، ومن آذاني فقد آذى اللَّه»(16). روزى پيامبر r دست فاطمه(س) را گرفته بيرون آمدند وفرمودند: هر كس او را مىشناسد، مىداند او كيست و هر كس او رانمىشناسد، بداند او فاطمه زهرا(س) دختر محمّد(ص) است، اوپاره تن من است، او قلب و روح من مىباشد كه در سينه من قرار دارد.هر كه او را بيازارد مرا آزرده و هر كه مرا بيازارد خدا را رنجانده است. بنابر اين روايت، پيامبر (ص)حضرت زهرا (س) را پارهاى از وجود خويش معرّفى كردهاند: «بضعة مني» اين تعبير كه در بسيارى از منابع شيعه و سنّى به چشم مىخورد، داراى نكتهاى است: رسول اللَّه(ص)نفرمودهاند فاطمه(س)پارهاى از تن من يا جسد من است. بلكه از ايشان به عنوان پارهاى از وجود من ياد كردهاند. يعنى فاطمه (س)ارهاى از شخصيّت و هويّت من است. فاطمه(س)از هويّت نبوت ختميّه و رسالت الهيّه منشأ يافته است. در همين روايت پيامبر(ص)حضرت زهرا(س)را قلب خويش ناميدهاند. قلب رسول اللَّه(ص)مثل ساير قلبها نيست. قلب ايشان مالامال از علوم اوّلين و آخرين است. تمام علومى كه به همة انبياء داده شده بود نزد ايشان است. عقل تمام اولياء و انبياء از ابتدا تا انتهاء نزد رسولخاتمr است و تجسّم همة اين كمالات در وجود مبارك حضرت زهرا(س) مىباشد. طبق روايتى كه عرض شد نه تنها اكنون بلكه گردش روزهاى نخستين خلقت با شناخت فاطمه(س)صورت مىگرفته است. يعنى اگر در زمانهاى گذشته(قبل از اين عالم) معرفت فاطمه I نبود، گردشى و حركتى در عالم نبود.بهعبارت ديگر دوام حركت آفرينش، دائر مدار معرفت فاطمه زهرا(س)بوده است. رفتار اصحاب با حضرت زهرا(س) : با اين همه عظمت و تأكيدات فراوان رسول اللَّه(ص)مردم در زمان ايشان نسبت به جايگاه حضرت زهرا(س) چه برخوردى داشتند؟ اين چند روز گذشته با حضرت فاطمه (س)چه كردند؟ وقتى غاصبين پشت درب خانة اميرالمؤمنين(ع)آمدند، امام (ع) خواستند براى باز كردن درب خانه بروند امّا فاطمه زهرا (س)از رفتن مولى (ع)جلوگيرى نمودند اين در زمانىاست كه عمر(لعنه الله علیه)پشت درب خانه آمده تا براىابوبکر(لعنه الله علیه) بيعت بگيرد. دوّمى (لع)گفت: « والّذي نفس عمر بيده لتخرجنّ أو لأحرقنّها على من فيها. فقيل: يا أباحفص! إنّ فيها فاطمة. فقال وإن»(17). قسم به آنكه جان عمر(لع) در دست اوست يا از خانه خارج مىشويد يا خانه را با اهل آن به آتش مىكشم. به او گفتند: اى عمر! در اين خانه فاطمه(س)حضور دارد. گفت: هر چند كه فاطمه هم باشد خانه را به آتش خواهم كشيد. حضرت زهرا (س) خطاب به آنها فرمودند: من مردمى از شما بى شرمتر و بد حضورتر نمىيابم. شما پيكر مطهّر رسول اللَّه (ص)را رها كردهايد و براى غصب حقّ ما شتاب مىكنيد(18). آن مهاجمين در ساية رسول اللَّه (ص) رشد كرده و به موقعيّتهاى بالا دست پيدا نمودند. امّا با ارتحال ايشان پيكر مطهّر او را رها نموده و به دنبال دنيا مىدوند. حالا هم درب خانه دختر پيامبر r را به آتش مىكشند. واقعاً اين يك سؤال جدّى است؛ در اين دو سه روز چه اتّفاقى افتاد كه مردم اين گونه بى وفا شدند. مردمى كه تا ديروز پيامبر r را مىديدند و پشت سر ايشان نماز مىگذارند و در هنگام خدا حافظى پيامبر (ص)و حلاليت طلبيدن ايشان تمام مسجد غرق در گريه شد. اينها همان مردم بودند. همين جمعيّت رجّاله جمع شدند و درب خانه دختر رسول خدا(ص)را آتش زدند. مصائب حضرت زهرا(س)از زبان رسول اللَّه(ص) : سعيد بن جبير از ابن عباس نقل مىكند كه گفت: روزى پيامبر (ص)نشسته بودند امام حسن وقتى نوبت به سخن گفتن در مورد حضرت زهرا(س) رسيد، پس از بيان شمّهاى از فضايل ايشان، فرمودند: «إنّي لمّا رأيتها ذكرت ما يصنع بها بعدي»(19). من وقتى فاطمه (س)را ديدم به ياد مصائبى افتادم كه بعد از من خواهد ديد. آيا اهل سنّت كه اين روايات را نقل كردهاند(20)، به آنچه نقل مىكنند،توجّه دارند!؟ اگر رضاى حضرت فاطمه(س)رضاى خداست، اگر غضب او غضب خداست، وقتى به ابو بكر و عمر (لعنه الله علیهما)خطاب كرده فرمودند: « فإنّي اُشهد اللَّه وملائكته أنّكما أسخطتماني وما أرضيتماني»(21). خداوند و ملائك را شاهد مىگيرم كه شما دو نفر مرا آزرديد و راضيم ننموديد. آيا خشم حضرت زهرا(س)خشم خداوند و رسول خدا (ص)نيست؟ آياكسى كه صدّيقة كبرى (س)را بيازارد از صراط حقّ منحرف نشده است؟ گفته مىشود كه حرف نزنيد و نگوييد در آن زمان چه اتّفاقى افتاده و اينحرفها چه سودى دارد؟ چه سودى دارد كه بدانيم خليفة پيامبر r چه كسى بوده؟ اتفاقاً تمام كلام در همين جا است. بايد بدانيم كه خليفة اوّل چه كسى بوده تا حقّ معلوم شود. بايد دانست آن كسانى كه راه حق را بستند و مردم را به سوى باطل سوق دادند، چه كسانى بودند تا بتوانيم براى رسيدن به سعادت از حقّ پيروى نموده از باطل دورى نماييم. در زيارت آل ياسين مىخوانيم: «الحقّ ما رضيتموه والباطل ما أسخطموه»(22). حق آن چيزى است كه از آن راضى و خشنود هستيد و باطل آن چيزى است كه از آن ناراضى مىباشيد. «كأنّي بها وقد دخل الذلّ بيتها»(23). گويى مىبينم، ذلّت به جاى عزّت كنونى، وارد خانه فاطمه(س)مىگردد. چه ذلّتى بالاتر از اين كه عدّهاى پشت درب خانه جمع شوند تا خانه را آتش بزنند؟ حرمت حضرت فاطمه زهرا(س) هتك مىشود. چه هتكى از اين بالاتر كه حضرت اميرالمؤمنين علی(ع)ايستاده باشند و در مقابلشان ناموس ايشان را كتك بزنند؟ ابن ابى الحديد نقل مىكند: من نزد استادم ابو جعفر نقيب قصّه هبّار بناسود و فتح مكّه را مىگفتم. پيامبر (ص)پس از ورود به مكّه خون چند نفر را مباح كردند. يكى از آنها هبّار بن اسود بود. او با پرتاب نيزه به طرف هودجى كه در آن زينب ربيبة رسول اللَّه(ص) بود، ايشان را ترساند و در اثر اين ترس كودكش سقط شد. پيامبر (ص)به سبب اين جرم دستور قتل او را صادر كردند.ابن ابى الحديد مىگويد: استادم گفت: اگر پيامبر (ص)زنده بودند خون كسى كه دخترشان فاطمه(س)را ترساند و جنين او محسن را سقط كرد را مباح مىدانستند(24). به اين جملة كتاب ميزان الاعتدال، نوشته ذهبى كه از اهل سنّت است،دقّت كنيد: «إنّ عمر رفس فاطمة حتّى أسقطت بمحسن»(25). عمر (لع) با لگد به فاطمه(س) زد كه منجر به سقط جنين ايشان، محسن(ع)گرديد. ابو بصير مىگويد از امام صادق(ع) پرسيدم : چرا فاطمه زهرا(س)در جوانى از دنيا رفتند؟ حضرت فرمودند: «وكان سبب وفاتها أنّ قنفذ مولى عمر لكزها بنعل السيف بأمره فاسقطت محسنا ومرضت من ذلك مرضا شديدا»(26). سبب از دنيا رفتن حضرت زهرا (س)اين بود كه قنفذ غلام عمربه دستور اربابش با قسمت انتهايى غلاف شمشير (كه از جنس فلز است) به شدّت به سينة حضرت(س) كوبيد و در نتيجه محسن(ع) سقط گرديد و حضرت (س)به شدت مريض شدند.
پی نوشتها: 1) سورة احزاب، آيه 57. 2) از منابع شيعه بنگريد به: مؤتمر علماء بغداد صفحه 187 وبحار الانوار، جلد 30 صفحه353 و از منابع اهل سنّت بنگريد به: مستدرك حاكم، جلد 3 صفحه 154 والمعجم الكبير، جلد 22 صفحه 401 و صحيح بخارى، جلد 5 صفحه 83. 3) بحار الانوار، جلد 43 صفحه 65. 4) بحار الانوار، جلد 43 صفحه 227. 5) بحار الانوار، جلد 18 صفحه 315. 6) درّ المنثور، جلد 4 صفحه 153. 7) المعجم الكبير، جلد22 صفحه 401. 8) در بعضى روايات نقل شده كه پيامبر r 120 مرتبه به معراج رفتهاند. (تفسير نورالثقلين، جلد 3 صفحه 98) 9) سورة حجر، آيه 29. 10) سورة تين، آيه 4. 11) بحار الانوار، جلد 43، صفحه 12. 12) بحار الانوار، جلد 43 صفحه 4. 13) مناقب ابن شهر آشوب، جلد 3 صفحه 389 (اين جمله از حسن بصرى نقل شده است). 14) بحار الانوار، جلد 43 صفحه 66. تفسير فرات كوفي، صفحه 581. 15) امالى شيخ طوسىR، صفحه 668. 16) بحار الانوار، جلد 43 صفحه 54. 17) الامامة والسياسة، جلد 1 صفحه 19. (جالب توجّه اينكه كتاب مذكور از معتبرترين منابع اهل سنت به شمار مىرود و مؤلف آن ابن قتيبه در قرن سوم مىزيسته است) 18) همان. 19) امالى شيخ صدوقR، مجلس 24 حديث 2 صفحه 99. وبحار الانوار، جلد 28 صفحه 37. 20) فرائد السمطين، جلد 2 صفحه 25. 21) الامامة والسياسة، جلد 1 صفحه 20. 22) المزار، صفحه 570 و مفاتيح الجنان. 23) امالى شيخ صدوقR، مجلس 24 حديث 2 صفحه 99. وبحار الانوار، جلد 28 صفحه 37. 24) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد3 صفحه 351. 25) ميزان الاعتدال، جلد 1 صفحه 139 شماره 552. 26) دلائل الامامة، صفحه 134. شفا بودن قرآن در آیات متعددی از قرآن مطرح شده از جمله در سورهی اسراء میفرماید: «وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ وَلاَ یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَسَاراً»؛1 «و از قرآن آنچه شفا و رحمت است برای مؤمنان، نازل میكنیم؛ و ستمگران را جز خسران (و زیان) نمیافزاید.» و در سورهی یونس میفرماید: «یَا أیُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءَتْكُم مَوْعِظَةٌ مِن رَبِّكُمْ وَشِفَاءٌ لِمَا فِی الصُّدُورِ وَهُدىً وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ»؛2 «ای مردم! اندرزی از سوی پروردگارتان برای شما آمده است؛ و درمانی برای آنچه در سینههاست؛ (درمانی برای دلهای شما؛) و هدایت و رحمتی است برای مؤمنان.» در اینجا لازم است به چند مطلب اشاره شود: الف: مفهومشناسی: واژه «شفاء» به معنای صحت و سلامت است3 و در مقابل بیماری، عیب و نقص میآید. ب: بیماریهای انسان: با بررسی ابعاد مختلف انسان در مییابیم: نمیتوان برای انسان فقط بیماری جسم را در نظر گرفت و در بهبودی آن تلاش كرد بلكه انسان دارای دو بعد جسمی و روحی میباشد كه هر كدام ممكن است در معرض بیماری قرار بگیرند و بیماری هر كدام موجب اختلال در كارائی ابعاد دیگر انسان میشود. لذا میتوان بیماریهای انسان را به سه نوع تقسیم كرد: 1. اعتقادی؛ 2. روحی ـ روانی؛ 3. جسمی. برای توضیح بیشتر، ضرورت دارد به هر كدام از آنها به صورت جداگانه پرداخته شود. 1. قرآن و درمان بیماریهای اعتقادی نزول قرآن در مرحلهی اول برای درمان بیماریهای اعتقادی مردم بوده تا آنها را از شرك و كفر و تاریكیها به توحید و اسلام و روشنایی رهنمون سازد؛ در آیات متعددی به این مسئله پرداخته شده كه هدف قرآن این است كه شما را از ظلمت جهل به نور دانش، از كفر به نور ایمان، از ظلمات ستمگری به نور عدالت، از فساد به صلاح، از گناه به نور تقوی رهبری كند.4 امراض اعتقادی و قلبی از امراض جسم شدیدتر است. لذا قرآن شفاء و رحمت است؛ یعنی برای امراض اعتقادی مانند كفر، نفاق، شرك، درمان میباشد و در نفوذ معرفت و شناخت، توحید و ... در قلب رحمت است. 2. قرآن و درمان بیماریهای روحی برای رعایت اختصار به دو بخش از این بیماریها میپردازیم: بدون شك بیماریهای روحی و اخلاقی انسان، شباهت زیادی با بیماریهای جسمی او دارد. هر دو كشنده است. هر دو نیاز به طبیب و درمان و پرهیز دارد. قرآن نسخه حیات بخشی است برای آنها كه میخواهند با كبر، غرور، حسد و نفاق به مبارزه برخیزند. و همچنین برای برطرف كردن ضعفها و ترسها، اختلافها و پراكندگیها و برای كسانی كه عشق به دنیا و وابستگی به مادیات و تسلیم بیقید و شرط در برابر شهوتها میباشند، شفا بخش است.5 حضرت علی(ع) درباره شفا بخش بودن قرآن میفرماید: «از این كتاب بزرگ آسمانی برای بیماریهای خود شفا بخواهید و برای حل مشكلاتتان از آن یاری بخواهید، چرا كه در این كتاب درمان بزرگترین دردها است؛»6 بهترین دلیل برای اثبات این كلام كه قرآن برای بر طرف ساختن بیماریهای اخلاقی شفا بخش است؛ مقایسه وضع عرب جاهلی با تربیت شدگان مكتب پیامبر(ص) در آغاز اسلام است. چگونه آن قوم جاهل و نادان كه انواع بیماریهای اجتماعی و اخلاقی سر تا پای وجودشان را فرا گرفته بود. با استفاده از این نسخه شفا بخش نه تنها درمان یافتند، بلكه آنچنان نیرومند و قوی شدند كه هیچ نیروی نمیتوانست در مقابلشان ایستادگی كند.7 ب. بیماریهای روانی: برخی از روانشناسان با تحقیق در آیات قرآن دریافتهاند كه قرآن تاثیرزیادی بر روان انسان میگذارد و شفابخشی قرآن را با علوم تجربی مقایسه نمودهاند. و نتایج حاصل از آن تحت عنوان تاثیر قرائت قرآن بر بهداشت روانی انسان منتشر شده است: آری دستورات و توصیههای قرآن، تاثیر بسزایی در بهداشت روانی فردی و اجتماعی انسان میگذارد. تا جایی كه میتوان گفت: عمل به توصیههای قرآن، بالاترین و بهترین نسخهی بهداشت روانی است كه برای خود پیچیدهایم. برای نمونه به برخی از آیات و تاثیرات آنها اشاره میكنیم: 1. مداومت بر قرائت قرآن كریم، نقش موثری در مقابله با استرس دارد. همچنین فهم قرآن نیز در مقابله با استرس تاثیر دارد.8 2. نتیجهی تحقیقی كه از 60 دختر به دست آمده این است كه گروهی كه حداقل 6 ماه روزانه نیم ساعت به قرائت قرآن میپرداختند، میزان اضطراب و گرایش به افسردگی آنان به طور چشمگیری كمتر از دیگران بوده است.9 3. دمیدن روح امید، و دوری از یأس و تاثیر آن در كاهش افسردگی.10 4. دعوت قرآن به صبر و تاثیر آن در كاهش فشارهای روانی.11 5. دعوت قرآن به توكل به خدا12 و نقش آن در آرامش انسان. 6. یاد خدا و آرامش دل.13 7. ممنوعیت خودكشی در دین14 و پایین آمدن آمار خودكشی در مجامع اسلامی. 8. احترام و محبت به پدر و مادر15 و تاثیر آن به سلامت خانواده. 9. حجاب برای زنان و سلامتی روانی.16 10. نماز و آرامش روانی.17 11. ازدواج و تشكیل خانواده و تأمین آرامش فردی و سلامت محیط اجتماع.18 12. ممنوعیت سوء ظن، تجسس و غیبت، و اثرات آن بر سلامتی جامعه و شخصیت افراد.19 به عبارت دیگر میتوان گفت: همهی دستورات الهی به نوعی برای آرامش فردی و اجتماعی و رشد و بالندگی فرد و جامعه آمده است.20 3. قرآن و درمان بیماری جسمی قبل از هر چیز، لازم است گفته شود؛ قرآن كتاب بهداشت و درمان و پزشكی نیست؛ بلكه كتاب هدایت و تربیت معنوی افراد و جامعه است. و اگر به مطالب پزشكی و بهداشتی و علمی اشارهای كرده است به خاطر این است كه: 1. راه خداشناسی را هموار كند. 2. حس كنجكاوی بشر را تحریك نماید تا در زمینهی علوم تجربی رشد نمایند و در پی كشف آن برآیند. 3. اعجاز علمی قرآن را به اثبات برساند. 4. علت مهمتر این كه به خاطر پیوستگی نیازهای جسمی و روحی با همدیگر و تاثیر آنها بر همدیگر قرآن برخود لازم میداند كه به بهداشت جسمی انسان نیز توجه ویژه كند زیرا در كمال روحی او تاثیر دارد لذا قرآن برای تامین سلامتی و بهداشت جسم مطالبی بیان فرموده است كه اگر در حد اعجاز علمی نباشد قطعاً برخی آنها جزء شگفتیهای علمی میباشد. برای مثال: الف: بهداشت غذایی: مانند: خوردن غذاهای پاك21 ـ ممنوعیت غذاهای غیربهداشتی22 ـ عدم اسراف در غذا23 ـ دوری از گوشت مردار24 ـ دوری از گوشت خوك و خوردن خون25 ـ دوری از شراب.26 ب: بهداشت شخصی (جسمی): مانند: وضو،27 غسل،28 طهارت لباس،29 پاكیزگی محیط زیست30 و... ج: بهداشت مسائل جنسی: مانند: ممنوعیت آمیزش با زنان در حالت عادت ماهیانه31 ـ دوری از زنا32 ـ دوری از لواط33 ـ دوری از استمناء.34 د . عسل و درمان بیماریهای جسمی.35 هـ. روزه و درمان بیماریهای جسمی.36 و. تاثیر آوای قرآن بر كاهش دردهای جسمی بعد از عمل جراحی.37 حاصل سخن اینكه قرآن برای بیماریهای اعتقادی، روحی، روانی، اخلاقی و اجتماعی به صورت مستقیم دستور دارد حتی هدف از نزول خود را نجات انسانها از بیماری اعتقادی و روحی و اخلاقی میداند. اما برای بیماریهای جسمی و بهداشت فردی و اجتماعی و درمانی آن به صورت كنایهای و در پرتو دستورات و در قالب باید و نباید (حرام و حلال) و هست و نیست (ارشادی) بیان كرده است. معرفی كتاب: برای مطالعه بیشتر به كتابهای زیر مراجعه شود. 1. اسلام و بهداشت روان، مجموعه مقالات همایش نقش دین در بهداشت روان، نشر معارف. 2. استعانت از قرآن كریم، علیرضا نیك بخت، نشر قبله، تهران. 3. پژوهشی در اعجاز علمی قرآن، دكتر محمدعلی رضائی اصفهانی، ج 2، انتشارات مبین. 4. آموزههای تندرستی در قرآن، حسن رضا رضائی، انتشارات عطر آگین. 5. طب در قرآن، دكتر عبدالحمید دیاب، دكتر قرقوز، ترجمه چراغی، انتشارات حفظی. 6. اولین پیامبر آخرین دانشگاه، دكتر پاكنژاد، ج 4 و 5 و 6، كتابفروشی اسلامی. 7. تفسیر نمونه، مكارم شیرازی، دارالكتب اسلامیه، تهران، ج 12، ص 239. ذیل آیات فوق. 1 . اسراء / 82. |